سنگ فرو كوفتند ، ايشان سنگ مىديدند و فرشتگان را نمىديدند ، و اين قول عبد اللَّه عبّاس است .
قتاده گفت : ايشان بيامدند و آهنگ صالح كردند ، خداى تعالى در راه سنگى عظيم بر سر ايشان فرو فرستاد تا همه را هلاك كرد . در ( 1 ) اين كوه ( 2 ) موعد كرده بودند ، چون آن جا مجتمع شدند كوه بر سر ايشان در آمد و ايشان را هلاك كرد ، و امّا قوم ايشان را به صيحه هلاك كرد - چنان كه در قصّه صالح برفت .
* ( فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ ) * ، آن سرايهاى ايشان است . * ( خاوِيَةً ، ) * اى خالية ، و نصب او بر حال است ، گفت : سرايهاى ايشان از ايشان تهى ماند پس از هلاك ايشان . * ( بِما ظَلَمُوا ) * ، « ما » مصدرى است ، اى بظلمهم ، به بيدادى كه كردند . * ( إِنَّ فِي ذلِكَ لآيَةً ) * ، در اين آيتى هست و دلالتى و عبرتى گروهى را كه دانا باشند .
* ( وَأَنْجَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا وَكانُوا يَتَّقُونَ ) * ، و برهانيديم مؤمنان و متّقيان را از آن صيحه و خراج كه ايشان را پديد آمد بر ( 3 ) دستها و از آن هلاك شدند .
مقاتل گفت : وقت هلاك ايشان را خراجى بر دست پديد آمد به مقدار ( 4 ) حمّصى ، روز اوّل سرخ بود ، روز دوم زرد شد ، روز سوم ( 5 ) سياه شد ، روز چهارم شكافته شد ، عقيب ( 6 ) آن جبريل بانگ بر ايشان زد ( 7 ) ، بر جاى بمردند .
جملهء مفسّران گفتند : آن گروه كه مؤمن ( 8 ) و ناجى بودند ، چهار هزار ( 9 ) بودند .
صالح - عليه السّلام - ايشان را به حضرموت برد . چون صالح به آن جا رسيد ، فرمان خداى او را دريافت ، با رحمت خداى شد ، فقيل : حضرموته فيه ، آن جاى را حضرموت به اين سبب نام كردند ، و ايشان آن جا مدينه ساختند و آن را « حاضورا » ( 10 ) نام كردند - و اين قصّه برفت .
* ( وَلُوطاً ) * ، نصب [ او ] ( 11 ) بر تقدير فعلى محذوف باشد ، إمّا و ارسلنا لوطا ، عطفا على
هامش
( 1 ) . كا : مقاتل گفت در زير .
( 2 ) . مش كه .
( 3 ) . كا : در .
( 4 ) . كا : چند نخودى .
( 5 ) . آب ، كا : سيوم ، آج ، آز ، آل ، مش : سيم .
( 6 ) . كا : عقب .
( 7 ) . كا جمله .
( 8 ) . مش : مؤمنان .
( 9 ) . كا مرد .
( 10 ) . مش : حاضور ، كا : حاسورا .
( 11 ) . آط : ندارد ، از مش ، افزوده شد .