و لا تجزع من الموت
اذا حلّ بواديكا ( 1 )
معلَّى بن زياد ( 2 ) گفت : يك روز پسر ملجم بيامد و گفت : يا امير المؤمنين ! من پيادهام مرا مركوبى ده . امير المؤمنين در او نگريد ، گفت : تو پسر ملجمى ؟ گفت :
بلى . گفت : مرادى ؟ گفت : بلى . گفت : يا غزوان ! آن اسب اشقر من بدوده . او اسب اشقر به او داد ، چون او بر نشست امير المؤمنين ( 3 ) گفت - شعر :
اريد حياته و يريد قتلي
عذيرك من خليلك من مراد
چون او امير المؤمنين را آن ضربت زد ، و او را بگرفتند و پيش امير المؤمنين آوردند ( 4 ) او را گفت : من آن همه ( 5 ) با تو مىكردم و دانستم كه تو مرا بخواهى كشتن به اعلام رسول مرا از اين كار ، و لكن خواستم تا به حجّت بر تو مستظهر باشم .
اصبغ نباته ( 6 ) گويد : امير المؤمنين ( 7 ) - عليه السّلام - در آن ماه رمضان كه بكشتندش ، خطبه كرد و در او ( 8 ) گفت :
أتاكم شهر رمضان و هو سيّد الشّهور و اوّل السّنة و فيه تدور رحا ( 9 ) السّلطان الا و انّكم حاجّ العام صفّا واحدا و اية ذلك انّي لست فيكم
، گفت : ماه رمضان آمد و او سيّد ماهاست ، و اوّل سال است ، و در او آسياى سلطان بگردد ، و ( 10 ) الَّا و شما امسال به حج روى و در يك صف بايستى ، و علامت آن كه : من در ميان شما 1 » نباشم . گفت : ما ندانستيم ، و او خبر مرگ خود مىداد .
عثمان بن المغيره روايت كرد كه : چون ماه رمضان در آمد ( 12 ) ، امير المؤمنين شبى بنزديك حسن روزه گشادى ، و شبى بنزديك حسين ، و شبى بنزديك عبد اللَّه جعفر ، و بر سه لقمه زيادت نكردى . گفتند : يا امير المؤمنين ! چرا چنين مىكنى ؟ گفت :
هامش
( 1 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش ، كا : بواديك .
( 2 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : معلى بن زهير .
( 3 ) . آب على كرم اللَّه وجهه .
( 4 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : بردند .
( 5 ) . آج ، لب كه .
( 6 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : اصبغ بن نباته .
( 7 ) . آط ، آب ، آج ، لب را .
( 8 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : و در آخر خطبه .
( 9 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش ، كا : رحى .
( 10 ) . ديگر نسخه بدلها : ندارد .
( 11 ) . آج ، لب : من با شما .
( 12 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : در آمدى .