و محبّتى مرحبا ، ( 1 )
بندگان من كه در غيب از من بترسيدند و طاعت من داشتند ، گويند : بار خدايا ! ما تو را نپرستيديم حقّ پرستيدن تو و تو را تعظيم نكرديم حقّ تعظيم تو . بار خدايا ! دستور باشى تا تو را سجده كنيم . حق تعالى گويد : اين نه سراى رنج و تعب است ، اين سراى ملك و نعيم است من رنج عبادت از شما برداشتهام هر چه خواهى بخواهى از من تا آرزوهاتان بدهم . ايشان آرزوها مىكنند و حاجتها مىخواهند و خداى تعالى مىدهد تا آن كس كه آرزوى او كمتر بود ، گويد : بار خدايا ! اهل دنيا در دنياشان منافّسه ( 2 ) و محاسده كردند . بار خدايا ! هر چه ايشان در آن منافسه ( 3 ) كردند ، مرا مانند آن بده . حق تعالى گويد : آرزوى تو بس مختصر است و اين كه خواستى دون منزلت تو است ، من آنچه خواستى بدهم تو را و تو را به پايهء خود برسانم [ 53 - ر ] كه تو مستحقّ آنى براى آن كه در عطاى من تنكيد ( 4 ) و تقليل ( 5 ) نبود . آنگه حق تعالى گويد : عرض كنى بر بندگان من آنچه و هم و خاطر ايشان به آن نرسد ( 6 ) و به دل ايشان نگذرد . برايشان عرض كنند . ايشان بدانند كه آنچه در دل ايشان بود از امانىّ و آرزو هيچ نيست . در جملهء ( 7 ) آنچه برايشان عرضه كنند ( 8 ) اسپانى باشند و شترانى ، بر هر جهاز از ايشان سريرى نهاده از ياقوتى به يكى ( 9 ) پاره بر هر سريرى قبّهاى از زر ريخته ( 10 ) ، در هر قبّهاى فرشى از فرشهاى بهشت گسترده باظهاره ( 11 ) و بطانه در هر قبّهاى دو كنيزك از حور العين بر هر كنيزكى دو جامه از جامههاى بهشت كه هيچ لون در بهشت نباشد كه نه بر آن جامه بود و هيچ بوى خوش نباشد و الَّا از آن مىدمد روشنايى روى ايشان از وراى قبّه مىتابد ، و ايشان به لطافت چنان باشند كه مغز استخان ( 12 ) ايشان در استخان ( 13 ) پيدا بود بمانند مرواريد سپيد كه بتابد از ميان ياقوت سرخ ، فضل او بر ديگران در حسن چنان بود كه آفتاب بر سنگ . آنگه مؤمن در
هامش
( 1 ) . قم ، آز به .
( 3 - 2 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز قم : مناقشه .
( 4 ) . آب ، آز : تنكير .
( 5 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج : تثقيل .
( 6 ) . آب : باز برآيد .
( 7 ) . آب ، آز : از جمله .
( 8 ) . قم ، مل ، آج ، لب : عرض كنند ، آب ، آز : عرض كردند .
( 9 ) . همهء نسخه بدلها : به يك .
( 10 ) . آو ، بم ، آج : بخته .
( 11 ) . قم : ظهار ، آو ، بم ، آب ، آز : ظهارت و بطانت ، آج ، لب : طهارت و لطافت .
( 13 - 12 ) . همهء نسخه بدلها : استخوان .