باشى ( 1 ) ؟
گفتند :
جزاى ( 2 ) او آن بود كه هر كه را يابند ( 3 ) دربار او ، آن بود جزايش ( 4 ) ، همچنين پاداشت دهيم بيدادگران را .
ابتدا بكرد به جوالها ( 5 ) ايشان پيش جوال ( 6 ) برادرش ، پس بيرون آورد آن را از جوال ( 7 ) برادرش ، همچونين كيد كرديم براى ( 8 ) يوسف نگرفتى ( 9 ) برادرش را در طريقت پادشاه الَّا آنگه ( 10 ) كه خواست خداى ، برداريم ، پايها آن كس كه خواهيم و بالاى ( 11 ) هر خداوند علمى ، دانايى ( 12 ) هست .
گفتند : اگر دزدى كرد او ، دزدى كرد برادرى او را ( 13 ) از پيش اين پنهان داشت ( 14 ) يوسف در نفس ( 15 ) خود و نكرد آشكارا برايشان ، گفت : شما بدى ( 16 ) به جايگاه و خداى عالمتر است به آنچه مىگوييد ( 17 ) .
[ 24 - ر ]
گفتند : اى عزيز ! او را پدرى هست پير ، بزرگ ، بگير يكى ( 18 ) از ما به جاى او كه ما مىبينيم تو را از جملهء نكوكاران .
گفت :
هامش
( 1 ) . قم : اگر باشى شما دروغزنان .
( 2 ) . قم : پاداش ، آو ، بم : پاداشت .
( 3 ) . آو ، آن كه يافت شود ، بم : آن كه يافته شود .
( 4 ) . قم : پاداشت او .
( 5 ) . قم : به باردانهاى .
( 7 - 6 ) . قم : باردان .
( 8 ) . قم : از بهر .
( 9 ) . قم : نبود كه بگيرد .
( 10 ) . قم : مگر كه .
( 11 ) . آو ، بم : زور ، آج ، لب : زبر .
( 12 ) . قم : داناست .
( 13 ) . قم : پس بدرستى كه دزدى كرد برادر او .
( 14 ) . قم آن را .
( 15 ) . قم : تن .
( 16 ) . قم ، آو ، بم : بتر .
( 17 ) . قم : وصف كنى .
( 18 ) . قم : فرا گير يكى را .