پس از راندن او ، پسر به فرمانروائى رسيد و نيكرفتارى پيشه كرد ، از اين رو لشكريان و تودهء مردم دوستدار وى گرديدند .
اين پسر پس از بيرون كردن پدر خود ، برايش پيام فرستاد و گفت :
« من مىخواستم تو را در يكى از دژها منزل دهم و براى تو و كسان ديگرى كه مىخواهى پيشت بمانند مقررى بسيار معين كنم .
آنچه هم كه مرا واداشت تا در حق تو چنين كارى كنم بدرفتارى و بيدادگرى تو با مردم شهرها و بيزارى مردم از تو و دولت تو بود . »
پدر او كه وضع خود را چنين ديد ، به گرجستان رفت و از گرجىها يارى خواست و با ايشان قرار گذاشت كه لشكرى همراهش بفرستند و او را دوباره به كرسى فرمانروائى برگردانند و او نيز ، در برابر اين كمك ، نيمى از شهرهاى خويش را به ايشان واگذارد .
گرجىها نيز لشكر انبوهى همراه وى كردند و او با اين لشكر به راه افتاد تا نزديك شروان رسيد .
پسر او به شنيدن اين خبر لشكريان خود را گرد آورد و ايشان را از آن حال آگاه ساخت و گفت :
« گرجىها هر گاه ما را محاصره كنند چه بسا كه بر ما پيروزى يابند . در اين صورت پدر من هيچيك از ما را زنده نخواهد گذاشت .
گرجىها نيز نيمى از شهرها را خواهند گرفت و چه بسا كه همه را بگيرند . اين هم آسيب بزرگ و غير قابل تحملى خواهد بود .
بنابر اين مصلحت آن است كه ما با گروهى از سواران زبده و زبردست خود به سوى ايشان بشتابيم و با ايشان روبرو شويم و به پيكار پردازيم . اگر بر آنها پيروزى يافتيم خداى را شكر خواهيم گفت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 284
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٤