او ، كه خدايش بيامرزاد ، از نيكان روزگار به شمار مىرفت و در ميان فرمانروايان كسى همانند او نبود .
نيكوكار ، دادگر ، دانا ، بردبار و جوانمرد بود ، و بسيار كم پيش مىآمد كه گناهى را كيفر دهد .
اگر كسى چيزى از او مىخواست ، از پذيرفتن درخواستش دريغ نمىورزيد .
خوشنويس بود . خط و انشائى نيكو داشت و بسيار خوب نامه مىنوشت .
بر روى هم ، هنرها و نيكىهائى كه در همهء فرمانروايان پراكنده است ، در او به تنهائى جمع بود . آنچه خوبان همه دارند ، او تنها داشت . به همين جهة از فرمانروائى و جهاندارى محروم ماند و روزگار با او دشمنى كرد .
گوئى با مرگ وى هر كار نيكوئى نيز مرد و از ميان رفت .
خداوند او را بيامرزاد و از او خرسند باد .
من در نوشتههاى او مطالب خوبى ديدم . يكى از آنها كه به يادم مانده اين است كه وقتى دمشق از دستش گرفته شد به يكى از دوستان خويش نامهاى نگاشت .
قسمتى از آن نامه چنين بود :
« اما راجع به دوستانى كه در دمشق داريم . من از حال هيچيك از ايشان خبرى ندارم . علت بىخبرى من نيز اين است :
اى صديق سالت عنه ، ففى الذ * ل و تحت الخمول فى الوطن