تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
اندك به خانهء پدر خويش رفت . جمعى كثير را بر در آن خانه يافت و دستور داد كه برگردند و به خانه‌هاى خود بروند . ايشان آن خانه را ترك گفتند و به سراى خويش رفتند . پدرش همين كه او را ديد ، به دو دشنام داد و در بدگوئى از او و ترساندن او زياده‌روى كرد . حسن در همان دم برجست و او را خفه كرد . آنگاه بيرون آمد و به حرم شريف رفت و بزرگان مكه را فراخواند و گفت : « هم اكنون بيمارى پدرم رو به سختى نهاد و فرمود كه شما نسبت به من سوگند وفادارى ياد كنيد و من فرمانرواى شما باشم . » آنان نيز سوگند خوردند . حسن ، بعد تابوتى را آشكار ساخت و آن را به خاك سپرد تا مردم گمان برند كه قتادة مرده است ، در صورتى كه حسن جسدش را پنهانى دفن كرده بود . حسن ، مرگ پدر خود را از برادر خويش نيز پنهان كرد و همين كه سر رشتهء فرمانروائى مكه به دستش افتاد ، نامه‌اى از زبان پدر به برادر خود نوشت و او را به نزد خويش خواند . همين كه برادرش به نزدش آمد ، او را هم گرفت و كشت . بدين گونه مدعيان فرمانروائى را از ميان برد و كارش استقرار يافت و پايش استوار شد . با امير الحاج نيز كارى را كرد كه پيش از اين شرح داديم . او گناهان بزرگى را مرتكب شد . در اندك زمانى پدر و عمو