و از آنان خواست كه نسبت به وى سوگند وفادارى ياد كنند تا پس از برادرش ، قتادة ، امير مكه شود .
حسن ، در حالى كه بسيارى از سرداران و سپاهيان و مملوكان پدرش در اطرافش گرد آمده بودند ، عموى خود را احضار كرد و به وى گفت : « تو چنين و چنان كردهاى . »
جواب داد : « من اين كارها را نكردهام . »
حسن به حاضران و اطرافيان خويش دستور داد كه او را بكشند .
ولى آنان اين كار را نكردند و گفتند : « تو اميرى و او هم امير است . شما هر دو سرور ما هستيد و ما به روى هيچيك از شما دو نفر دست دراز نمىكنيم . »
درين هنگام دو غلام قتادة به حسن گفتند : « ما بندگان تو هستيم ، هر چه مىخواهى بفرما تا فرمان تو را به كار بنديم . »
حسن به آن دو دستور داد تا عمامهء عمويش را دور گردنش بپيچند و او را خفه كنند .
چنين كردند و او را كشتند .
قتادة كه اين خبر را شنيد ، بسيار خشمگين شد و سوگند ياد كرد كه پسر خود را بكشد .
درين حال ، همچنان كه قبلا گفتيم ، بيمار بود .
يكى از ياران او به حسن نامهاى نگاشت و او را از تصميمى كه پدرش گرفته بود ، آگاه ساخت و گفت : « پيش از آن كه او تو را بكشد ، تو او را بكش . »
حسن به سوى مكه بازگشت و همين كه بدان جا رسيد با گروهى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٤