و برادر خود را كشت ، از اين رو خداى بزرگ نيز او را مهلت نداد و فرمانروائى وى را گرفت و او را در بدر و آواره ساخت چنان كه هر لحظه با ترس و بيم چشم به راه مرگ بود .
مىگفتند كه قتادة شعر نيز مىساخت . از اشعار او يكى اين است كه به مناسبت پيشآمد ذيل سروده است :
يك بار از او خواسته شد كه به رسم همهء اميران مكه ، به حضور امير الحاج برود . و او از رفتن به پيش وى خوددارى كرد .
در نتيجه ، از بغداد مورد سرزنش قرار گرفت و او هم با اشعارى پاسخ داد كه اين چند بيت از آن جمله است :
ولى كف ضرغام ادل ببطشها * و اشرى بها بين الورى و ابيع
تظل ملوك الارض تلثم ظهرها * و فى وسطها للمجد بين ربيع
أ أجعلها تحت الرحا ثم ابتغى * خلاصا لها ؟ انى اذا لرقيع !
و ما انا الا المسك فى كل بلدة * يضوع ، و اما عندكم فيضيع
( يعنى : من دست شير دارم كه نشانهء دليرى اوست . با اين دست در جهان ، ميان جهانيان ، مىخرم و مىفروشم .
هميشه فرمانروايان روى زمين پشت آن را بوسه مىزنند و بىبرگ و نوايان نيز در وسط آن بهارى مىيابند .
آيا من اين دست را در زير سنگ آسيا بگذارم و بعد رهائى آن را بخواهم ؟ در اين صورت من مردى سبك مغز هستم .
من چيزى نيستم جز مشك كه بوى خوشش در هر شهرى مىپيچد ولى در پيش شما تباه مىشود و از ميان مىرود .
)