قابيل آتش خانه ( 1 ) بساخت و در او آتش ( 2 ) برافروخت و آتش پرستيدن گرفت و اوّل كسى كه در زمين آتش پرستيد او بود و او چنان بود به خوف كه هر كه پيش او بگذشتى او را تير و كمان پيش نهاده بودى او از ترس خود تير به او انداختى تا روزى پسرى ( 3 ) از آن او نابينا به او بگذشت و پسرى از آن نابينا با او بود و نابينا نيز تير و كمان داشت پسر ( 4 ) نابينا پدر را گفت قابيل نشسته است نابينا تير در كمان نهاد و بينداخت و قابيل را بكشت پس ( 5 ) او را گفت يا ( 6 ) پدر چه كردى ؟ پدرت را بكشتى طبانچه ( 7 ) بر روى پسر ( 8 ) زد و پسر را بكشت .
مجاهد گفت قابيل را خداى ( 9 ) فرمود تا به يك پاى بياويختند ( 10 ) از آن روز آويخته خواهد بودن تا به روز قيامت ، روى او در تابستان به آفتاب كنند از پيش روى او بر حظيرهء از آتش باشد و در زمستان روى او به حظيرهء از برف باشد .
در خبر هست ( 11 ) كه ابليس بيامد و [ 384 - ر ] قابيل را گفت همانا تو را دل ( 12 ) تنگ مىشود كه اين جا تنها ماندهاى از پدر و مادر و برادران ؟ گفت : بلى . گفت پاره ( 13 ) انگور بستان و بيفشار و در آفتاب نه ، تا بجوشد از آن مىخور تا تو را نشاط آرد و از اين مزامير و رودها ( 14 ) و دف و طبل و آلات قصف بر بست براى او و او را بياموخت گفت اين ( 15 ) به كار دار تا تو را تسلَّى باشد او ( 16 ) همچنان كرد چون از دنيا برفت فرزندان او به اين معانى از فسق و فجور و آتش پرستيدن مشغول مىبودند ( 17 ) تا به عهد طوفان نوح ، خداى تعالى ايشان را به طوفان غرق كرد و نسل شيث بماندند .
هامش
( 1 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت : آتش خانهاى .
( 2 ) . لب : آتشى .
( 3 ) . وز : پسران .
( 4 ) . مر : پس .
( 5 ) . آج ، لب ، مر ، لت : پسر .
( 6 ) . وز ، مر : با .
( 7 ) . تب ، آج ، لب ، مر ، لت : تپنچه .
( 8 ) . وز : او .
( 9 ) . لب ، مر تعالى .
( 10 ) . آج ، لب : بياويخت .
( 11 ) . مر ، لت : است .
( 12 ) . لت : دلى .
( 13 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت : پارهاى .
( 14 ) . اساس ، وز ، مت : رويها ، با توجّه به فحواى عبارت و ضبط نسخه بدلها تصحيح شد .
( 15 ) . مر را .
( 16 ) . مر : و .
( 17 ) . مر : شدند .