بالشكر و اسباط بنى اسرائيل تا بنزديك اين شهر رسيد اعنى أريحا كه زمين مقدّسه بود .
موسى - عليه السّلام - اين دوازده نقيب را بفرستادند ( 1 ) تا بروند و احوالى ( 2 ) بدانند و او را خبر دهند . از جمله جبّاران آن شهر يكى عوج عنق ( 3 ) بود و گفتهاند : طول او بيست و سه هزار گز بود و سيصد و سى ( 4 ) سه گز و ثلثى از گزى . اين روايت عبد اللَّه عمر است .
و در اخبار هست كه روزى كه ابر ( 5 ) بودى او را در سر و روى و سينه پيختى و وقت بودى كه ابر او را تا سينه بودى و روى و سر او را آفتاب [ بودى ] ( 6 ) و او از ابر آب خوردى و ماهى از دريا بگرفتى و در آفتاب بريان كردى و بخوردى .
و در خبر است كه او ( 7 ) ايّام طوفان بنزديك نوح آمد و او را گفت : مرا با خود در كشتى نشان . نوح - عليه السّلام - گفت : برو اى دشمن خداى كه مرا نفرمودهاند . او برفت و آب طوفان بالاى كوههاى زمين چهل [ گز ] ( 8 ) برفته ( 9 ) و عوج را بالاى زانو بود .
و در خبر است كه او را سه هزار سال عمر بود و عنق نام مادر او بود و گفتهاند :
عناق 1 » دختر آدم بود - عليه السّلام - و اوّل كسى بود كه بغى كرد بر ( 11 ) زمين و هر انگشتى از ( 12 ) انگشتان سه گز بود در دو گز بر ( 13 ) هر ناخنى انگشتى از آهن بمانند داسى و چون بر زمين بنشستى يك گز ( 14 ) به آن زمين مشغول كردى او از دشت مىآمد و در زهء هيزم بر سر نهاده لايق او چون آن دوازده كس را ديد ( 15 ) از ايشان عجب آمد او را .
و در خبر آوردهاند كه هر يكى را از ايشان ( 16 ) چهل گز طول بود او ايشان را بگرفت و در دامن نهاد و دامن به ميان فرو كرد ( 17 ) و ايشان را با خانه آورد و بتعجّب
هامش
( 1 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت : بفرستاد .
( 2 ) . آج ، لب ، مر : احوال .
( 3 ) . مر ، عوج بن عنق .
( 4 ) . ديگر نسخه بدلها و .
( 5 ) . وز : ابرى .
( 8 - 6 ) . اساس : ندارد ، از ور افزوده شد .
( 7 ) . آج ، لب ، مر ، لت در .
( 9 ) . مر : برفت ، لت : بر رفته .
( 10 ) . لت او .
( 11 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت : در .
( 12 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت او .
( 13 ) . لت : و .
( 14 ) . لت : كريو .
( 15 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت : بديد .
( 16 ) . اساس ، مت : ايشان را ، با توجّه به فحواى كلام زائد مىنمايد .
( 17 ) . لت : برزد .