حسن بصرى گفت : ضمين باشد آن كه پايندان » و عاقلهء قوم بود .
ربيع گفت : امين و استوار قوم باشد .
قتاده گفت : گواه باشد بر قوم خود . و قومى دگر گفتند : رئيس باشد و عريف كه از كارها بر رسد و اصل نقيب در لغت فعيل باشد از نقب و نقب سوراخ فراخ باشد و آن را كه آن سوراخ كند نقّاب خوانند . و ثقب و نقر و نقب متقارب باشد جز كه ثقب ( 2 ) اندك بود و نقر از او بيش باشد و كندهگر را نقّار گويند و چنگال مرغ را ( 3 ) منقار گويند و نقب از همه بيشتر باشد .
و بعضى اهل لغت گفتند : نقيب فعيل باشد به معنى فاعل براى آن كه او تعرّف كند و از كارها بر رسد و در غور كارها رود پس به ( 4 ) آن ماند كه نقب كند .
و بعضى گفتند : فعيل باشد به معنى مفعول براى آن كه كار او را تفحّص كرده باشند و در غور شده تا بدانسته باشند كه او صلاحيت نقابت دارد ( 5 ) و منقبت آن خصلت ( 6 ) باشد كه بر او نقب كنند و در غور او شوند از فضيلت مرد و جمعش مناقب باشد و نقبه ايزار پاى باشد كه آن را ساق نبود براى آنش نقبه خوانند لاتّساع نقبتها و اوّل جرب را نقبه گويند . قال الشاعر :
متبذّلا تبدو محاسنه
يضع الهناء مواضع النّقب
و كلب نقيب گويند سگى كه آن را سوراخى در گلو كنند تا آواز او بلند بر نيايد و اين بخيلان كنند تا مهمان به آواز سگ به ايشان راه نبرد ( 7 ) و در معنى نقبا در اين آيت دو قول گفتند :
حسن بصرى و جبّايى گفتند ، براى آن ايشان را نقيب خواند ( 8 ) كه ايشان را ضمان قوم خود كردند كه مخالفت نكنند آن را كه اسد آن را ( 9 ) فرموده بودند .
هامش
( 1 ) . لت : پايندگان .
( 2 ) . اساس ، وز ، مت : نقب ، با توجّه به تب و ساير نسخه بدلها تصحيح شد .
( 3 ) . اساس : مرا ، با توجه به وز تصحيح شد .
( 4 ) . لت : با .
( 5 ) . لت يا نه .
( 6 ) . آج ، لب : حاصل .
( 7 ) . مر : نيابد .
( 8 ) . مر : خوانند .
( 9 ) . كذا در مج ، وز ، مت ( ؟ ) ديگر نسخه بدلها : ندارد .