لأنّه يرفع الصّوت عند رؤيته بالتّكبير و الدّعاء . قال الشّاعر :
يهلّ بالفرقد ركبانها
كما يهلّ الرّاكب المعتمر
و هر ذبيحه كه بر اين وجه كشند حرام باشد [ 364 - ر ] و پليد بود و هر چه به او ( 1 ) تعلق دارد پليد بود و تصرّف در او حرام بود به ساير انواع تصرف . و در آيت دليل است بر آن كه ذبايح ( 2 ) آنان كه مخالف اسلام باشند از ساير اصناف كفار حرام است براى آن كه ايشان نام خداى نبرند بر آن و اگر نام خداى بر آن بگويند آن نه نام خداى باشد چه ايشان خداى را نشناسند .
امّا ذبايح المجبرة ( 3 ) و المجسّمة ( 4 ) بنزديك ما هم روا نباشد و نشايد به خوردن ( 5 ) * ( وَالْمُنْخَنِقَةُ ) * ، و گلو باز گرفته .
سدّى گفت : ايشان گاو و گوسفند را بگرفتندى ( 6 ) و گلوى ايشان در ميان دو شاخ گرفتندى و سخت در كشيدندى تا به مردى آنگه بخوردندى .
ضحّاك گفت : به دست گلوش ( 7 ) باز گرفتندى تا به مردى آنگه بخوردندى و اوليتر حمل آيت بر عموم بر هر وجه ( 8 ) كه باشد گلو باز گرفته از جملهء حيوانات حلال ( 9 ) حرام باشد و انخناق مطاوع خنق باشد يقال : خنقته ( 10 ) . فانخنق ( 11 ) . * ( وَالْمَوْقُوذَةُ ) * ، و نيز آن را كه به چوب و عصا بزنند تا بميرد يقال : وقذها يقذها وقذا و اوقذها ايقاذا اذا اثخنها ضربا چون مبالغت كند در ضرب او و زدنش اين گويند قال الفرزدق :
شغّارة تقذ الفصيل برجلها
فطَّارة ( 12 ) لقوادم الابكار
و اين قول عبد اللَّه عبّاس است و قتاده و ضحّاك و سدّى * ( وَالْمُتَرَدِّيَةُ ) * ، آن باشد كه از كوهى بيوفتد ( 13 ) يا از جايى بلند يا در چاهى افتد ( 14 ) و بميرد .
هامش
( 1 ) . آج ، لب : به دو .
( 2 ) . مر : ذبايحه .
( 3 ) . مر : مجبره .
( 4 ) . مر : مجسمه .
( 5 ) . مر : خوردن .
( 6 ) . مر : گرفتندى .
( 7 ) . مر : گلويش .
( 8 ) . مر : هر دو وجه .
( 9 ) . وز و .
( 10 ) . تب ، لت : خنقه .
( 11 ) . لب ، اساس : فانخنقا ، با توجه به منابع لغت تصحيح شد .
( 12 ) . مر : فطَّاوة .
( 13 ) . لت : بيفتد .
( 14 ) . مر : اوفتد .