پس محبط شود . و « صفوان » [ به تازى ] ( 1 ) سنگ نرم باشد ، چنان كه شاعر گفت ( 2 ) :
مالي لديك كأنّي قد زرعت حصى
في عام جدب و وجه الارض صفوان
اما لزرعي ابّان فأحصده
كما يكون لزرع النّاس ( 3 ) ابّان
و اين لفظ هم واحد است و هم جمع . آن كه گفت جمع است ، گفت :
واحدش « صفوانة » باشد ( 4 ) به زيادت « تا » ، و اين از باب تمر و تمرة باشد ، و آن كه گفت : [ جمع نيست ] ( 5 ) واحد است ، جمع او « صفيّ » گفت ، قال الشّاعر ( 6 ) :
مواقع الطَّير على الصّفي
و زهرى خواند : صفوان « و جمعه صفوان ، كورشان و ورشان و كروان و كروان .
* ( عَلَيْه ) * ، اى على ذلك الصّفوان ، بر آن سنگ نرم . * ( تُرابٌ فَأَصابَه وابِلٌ ) * ، « وابل » ، باران ( 7 ) سنگى باشد ( 8 ) ، و « و بال » ثقل بود و « وبيل » ثقيل بود ، و « صلد » سنگى سخت نرم باشد ، قال تأبّط شرّا ( 9 ) :
و لست بجلب جلب رعد ( 10 ) و قرّة
و لا بصفا صلد عن الخير اعزل [ 359 - ر ]
و آن زمين زمينى باشد كه نبات نروياند ، و از سرها سرى باشد كه موى بر نيارد ( 11 ) ، قال رؤبة ( 12 ) .
لمّا راتني خلق المموّه
برّاق اصلاد الجبين الأجله
اين مثلى است آن كس را كه خاك بر آن سنگ كند و در ( 13 ) بيابان رها كند ، گمان برد كه هر گه كه او آن جا رسد آن خاك بر جاى ( 14 ) باشد .
هامش
( 5 - 1 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 6 - 2 ) . اساس م ، تب شعر .
( 3 ) . تب : لزرع القوم .
( 4 ) . همه نسخه بدلها : است .
( 7 ) . تب : بارانى .
( 8 ) . آج : سنگين باشد .
( 9 ) . اساس م ، تب شعر .
( 10 ) . آج : ريح ، لسان العرب ( 1 / 272 ) : ليل عرا معزل لسان .
( 11 ) . مج : بر نياورد ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : بر نيايد .
( 12 ) . اساس : الشاعر ، با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 13 ) . اساس كه نو نويس است ، سنگ نرم ، با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 14 ) . همه نسخه بدلها : خاك آن جا .