كس و الَّا ( 1 ) مرا خبر دهى .
قوله : * ( أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما ) * ، حمزه خواند : « ان تضلّ » به كسر « الف » على الشّرط . * ( فَتُذَكِّرَ ) * به رفع ( 2 ) ، و « تضلّ » ( 3 ) جزم باشد به « ان » ، و لكن ظاهر نمىشود براى ادغام ، و رفع « تذكّر » براى « فا » است ، كقولك : ان تكرمني فاكرمك ، على تقدير :
فانا اكرمك . و دگر قرّاء به فتح « ان » خوانند و نصب « تضلّ » و « تذكر » به عمل آن .
و در معنى آن چند قول گفتند : سيبويه گفت : محلّ آن جرّ است به « لام » مقدّر ، و تقديره ( 4 ) : لان تضلّ ، براى آن كه چون ضال شود ، يعنى ناسى و ضلال اين جا به معنى نسيان است ، يكى از ايشان آن ديگر ( 5 ) را ياد دهد ( 6 ) . و اگر چه غرض ضلال ( 7 ) نيست اذكار است به حكم آن كه اذكار عند ضلال باشد كه نسيان است آن را چون معروض ( 8 ) و مقصود ، [ كرد ] ، چنان كه يكى از ما گويد : اعددت الخشبة ان يميل الحايط فادعمه . و غرض از اعداد چوب ميل ديوار نباشد ، دعم و به باز گرفتن او باشد ، و لكن چون دعم عند ميل باشد ميل را غرض كرد .
و فرّاء گفت : از جمله مقدّم مؤخّر كلام است و معنى بر تقديم و تأخير مستقيم شود ، چنان كه يكى از ما گويد : يعجبني ان يسأل سائل فيعطى ، به عجب آرد مرا كه سائل چيزى خواهد بدهندش . و اعجاب در عطا باشد در سؤال سايل نباشد ، پس تقدير آيت اين است كه ( 9 ) : ان تذكّر احديهما الاخرى ان ضلَّت ، براى آن كه تا ياد دهد يكى ديگر را اگر ( 10 ) فراموش كند ، و مثله قوله :
هامش
( 1 ) . اساس : تا ، با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 2 ) . اساس كه در اين مورد نو نويس است را ، با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها زايد مىنمايد .
( 3 ) . تب و ديگر نسخه بدلها محل و تضل .
( 4 ) . همه نسخه بدلها : تقدير اين است .
( 5 ) . تب ، مج ، وز : از ايشان آن يكى اين ديگر ، دب ، آج ، لب ، فق ، مب مر : از ايشان از يكى اين ديگر .
( 6 ) . همه نسخه بدلها : ياد دهند .
( 7 ) . اساس كه نو نويس است : اضلال ، با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 8 ) . تب ، مج ، وز : مفروض ، چاپ شعرانى ( 2 / 415 ) : مغروض .
( 9 ) . همه نسخه بدلها : ندارد .
( 10 ) . اساس كه در اين مورد نو نويس است : كه ، با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .