ندادهاند ( 1 ) او را فراخى از خواسته ( 2 ) ، گفت كه خداى برگزيد او را بر شما ، و بيفزود او را زيادت در دانش و تن ، و خداى بدهد پادشاهيش آن را كه خواهد و خداى توانگر و داناست [ 327 - ر ] .
و گفت ايشان را پيغامبرشان كه علامت پادشاهى او آن است كه به شما آيد تابوت ، كه در او وقار است از خداى شما ، و مانده از آنچه رها كرد آل موسى و آل هارون ، برگيرند آن را فريشتگان ، در آن علامتى باشد ( 3 ) شما را ، اگر از جمله مؤمنان باشى .
[ 327 - پ ]
چون ببرد طالوت لشكرش را ، گفت خداى مىبيازمايد شما را به جويى ( 4 ) ، هر كه باز خورد از او نيست از من ، و هر كه بنخورد ( 5 ) از آن او از من است ، مگر آن كس كه برگيرد كفى به دستش ، باز خوردند از او مگر اندكى از ايشان چون در گذشت از او ، و آنان كه ايمان داشتند ( 6 ) با او گفتند نيست توانايى ما را امروز به جالوت و لشكرش ، گفت آنان كه دانستند كه ايشان باز شوند با پيش خداى ، بس گروه اندك كه غلبه كند ( 7 ) گروه بسيار را به فرمان خداى ، و خداى با شكيبايان ( 8 ) است .
چون بيرون آمدند براى جالوت و لشكرش ، گفتند
هامش
( 1 ) . اساس : نه دادهاند / ندادهاند .
( 2 ) . مج ، آج ، لب ، فق : از مال ، وز : به فراخى از مال .
( 3 ) . مج ، وز و .
( 4 ) . كذا در اساس : جوى / جويى .
( 5 ) . آج ، لب ، فق : نخورد .
( 6 ) . مج : ايمان آرند .
( 7 ) . آج : غلبه كنند .
( 8 ) . مج ، وز ، آج ، لب ، فق : شكيبايان .