آنگه موسى - عليه السّلام - برخاست و بر محافل بنى اسرايل گذر مىكرد و آواز مىداد كه : هر كس كه از شما جاى گور يوسف شناسد مرا راه نمايد بر آن ( 1 ) ، ايشان نمىشنيدند . تا در خبر هست كه : از ميان دو مرد مىگذشت نزديك و به به آواز بلند ندا مىكرد ، و ايشان آواز او نمىشنيدند به دعاى او براى آن كه نمىدانستند ، تا برسيد به عجوزى كه آواز او بشنيد ، و گفت : يا موسى ! من دانم جاى گور يوسف ، و لكن تو را راه ننمايم ( 2 ) تا براى من چند دعا نكنى ( 3 ) و از خداى چند حاجت نخواهى ( 4 ) .
موسى - عليه السّلام - گفت : از خداى دستورى خواهم تا خداى دستورى دهد مرا كه براى تو دعا كنم ، از خداى تعالى درخواست ، خداى تعالى رخصت داد . موسى گفت : يا عجوز ! چه خواهى ! گفت : از خداى در خواه تا جوانى و قوّت با من دهد ، و چون به روى مرا از اين جا با خود ببر ، و فردا قيامت چون به بهشت روى مرا با خود ببر .
موسى - عليه السّلام - در حقّ او اين دعا بكرد ، و خداى اجابت كرد ، گفت : اكنون گور يوسف مرا بنماى ، آمد تا به جايى و اشارت كرد در ميان رود نيل ، گفت : اين جاست ، خداى را دعا كن تا آب از اين جا ببرد تا گور پيدا شود . [ 82 - ر ] موسى - عليه السّلام - خداى را دعا كرد ، آب رود نيل از بالا باز ايستاد ، و آن كه از زير او بود برفت و گور يوسف پيدا شد .
موسى - عليه السّلام - بفرمود تا آن جاى بشكافتند و يوسف را - عليه السّلام - از آن جا بيرون آوردند در تابوتى از سنگ مرمر نهاده ، بر گرفت و ببرد و بفرمود تا به شام دفن كردند ، و حق تعالى به دعاى موسى و معجزهء او آن شب دراز كرد ، و خواب بر قبطيان افگند تا از آن حال بى خبر ماندند و در آن شب خداى مرگ بر اطفال قبطيان افگند تا هيچ سراى نماند كه در او يكى و دو و كمتر و بيشتر اطفال فرمان نيافتند ( 5 ) .
قبطيان بامداد به در آمدند معزّى ، همه را تعزيت بود ، به دفن آن مردگان مشغول شدند ، و با تفقّد و تفحّص بنى اسرايل نپرداختند تا نماز ديگر بيگاه ( 6 ) نزديك شب چون در شهر نگاه مىكردند ، هيچ كس را از بنى اسرايل نمىديدند ، عجب داشتند ، طلب
هامش
( 1 ) . لب ، مب : پيران ، آج : به بر آن .
( 2 ) . اساس : نمايم ، با توجّه به نسخهء مج ، تصحيح شد .
( 3 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : بكنى .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز وز : بخواهى .
( 5 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : يافتند .
( 6 ) . آج ، لب ، فق بود .