الْماءَ صَبًّا ، ثُمَّ شَقَقْنَا الأَرْضَ شَقًّا ( 1 ) ، الى قوله : مَتاعاً لَكُمْ وَلأَنْعامِكُمْ ( 2 ) . خداى - جلّ جلاله - در اين آيت منّت نهاد بر ما به خلق زمين براى ما بر وجهى كه قرارگاه ما باشد .
راويان اخبار روايت كردهاند كه : چون خداى - تعالى - خواست تا آسمان و زمين بيافريند ، جوهرى سبز بيافريد چند هفت آسمان و هفت زمين . آنگه به نظر هيبت بدان جوهر نگريد ، از ترس خداى - عزّ و جلّ - گداخته شد ، آبى گشت لرزان .
آنگه فرمان داد تا از آن آب بخارى و دودى بر آمد ، از آن دود يك آسمان بيافريد ، چنان كه گفت : ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَهِيَ دُخانٌ . . . ( 3 ) ، آنگه آن يك آسمان بشكافت و هفت آسمان كرد و فرمان داد تا آن آب پاره اى كف و زبد بر آورد به مقدار زمين مكّه . از آن كف زمين مكّه بيافريد .
آنگه فرمان داد تا جملهء زمين از زير آن به در آوردند . از اين جا ، مكّه را « امّ القرى » خوانند كه اصل همهء زمين از اوست .
آنگه آن يك طبقه را بشكافت و هفت طبقه كرد ستبرى هر زمينى پانصد ساله راه ، و از زمينى تا به زمينى كه طبقهء ديگر است پانصد ساله راه .
آنگه فريشته اى را بفرستاد از زير عرش تا زمين بر دوش و گردن گرفت و دستها بگسترد ، يكى به مشرق رسيد و يكى به مغرب ، قرار قدم نداشت .
خداى تعالى از بهشت گاوى ( 4 ) بفرستاد [ 38 - پ ] كه او را چهل هزار سرو بود و چهل هزار دست و پاى . و آن فريشته قدم بر ( 5 ) سنام آن گاو ( 6 ) نهاد ، قدمش نيك قرار نگرفت ياقوتى از فردوس اعلى بفرستاد و از ميان سنام او تا گوش ( 7 ) او بفرمود نهادن ، [ تا ] ( 8 ) پايهاى فريشته قرار گرفت بر او ، و سروهاى اين گاو ( 9 ) به اقطار زمين بر آمده است .
تا ( 10 ) زير عرش ، و بينى درهاى او ( 11 ) در درياست . در روز يك دم بزند و باز گيرد . چون
هامش
( 1 ) . سورهء عبس ( 80 ) آيهء 25 و 26 .
( 2 ) . سورهء عبس ( 80 ) آيهء 32 .
( 3 ) . سورهء فصّلت ( 41 ) آيهء 11 .
( 4 ) . مج ، آج ، لب ، فق ، گافى / گاوى .
( 5 ) . همهء نسخه بدلها : پاى آن فرشته بر .
( 6 ) . مج ، لب ، فق : گاف / گاو .
( 7 ) . مج ، دب ، وز : كوهان .
( 8 ) . اساس : ندارد ، از مج افزوده شد .
( 9 ) . مج ، لب ، وز : گاف / گاو .
( 10 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز مب ، مر به .
( 11 ) . كذا : در اساس ( به صورت اضافهء مقلوب ) ، مج : و درهاى بينى او ، آج ، لب : و بينى و دهان او ، مر : و درهاى .
بينى آن گاو ، فق ، مب : و نبينى درهاى او ، وز : درها و بينى او .