تيراهيان قوى گرديده بودند .
آنان به شهرها مىتاختند و به حمله و قتل و غارت مىپرداختند .
كافر بودند ، نه دينى داشتند كه به دستور دين خود رفتار كنند و نه آئينى داشتند كه آن را به كار بندند . فقط هر گاه كه يكى از آنان داراى دخترى مىشد ، به در خانهء خود مىايستاد و بانگ بر مىداشت كه : « چه كسى با اين دختر زناشوئى مىكند ؟ چه كسى او را مىپذيرد ؟ » اگر كسى به او پاسخ مثبت مىداد و حاضر مىشد كه با دختر ازدواج كند ، دختر را به حال خود مىگذاشت و گرنه او را مىكشت .
هر زنى هم چند شوهر داشت و هر گاه يكى از شوهرهاى وى به پيشش مىآمد ، كفش خود را به در خانه مىگذاشت . بدين ترتيب وقتى شوهر ديگرش فرا مىرسيد و آن كفش را مىديد ، باز مىگشت .
هميشه بدين وضع مىزيستند تا در پايان روزگار شهاب الدين غورى كه طايفهاى از ايشان مسلمان شدند و ديگر از حمله به شهرهاى اسلامى دست برداشتند .
سبب اسلام آوردن ايشان نيز اين بود كه معلمى از مردم پيشاور را اسير كردند و شكنجه دادند ولى او نمرد و روزگارى را در پيش ايشان گذراند .
روزى سر دستهء ايشان او را فرا خواند و از او دربارهء شهرهاى اسلام پرسشهائى كرد و به او گفت :
« اگر من در خدمت سلطان شهاب الدين حضور مىيافتم چه چيزى به من مىبخشيد ؟ »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 71
مساهمون: ابن الأثير
ص٧١