خوارزمشاه نيز به برخى از اميران خود چنين دستورى داد .
لشكريان او به سوى شهر پيش رفتند و نردبانهائى بر ديوار شهر گذاشتند و از آن بالا رفتند و به درون شهر راه يافتند .
هيچ شهرى بدين تندى گشوده نشده بود .
پس از فتح سمرقند ، خوارزمشاه به لشكر خود اجازه داد تا شهر را تاراج كنند و از مردم سمرقند هر كس را كه يافتند بكشند .
در پى اين فرمان ، سه روز شهر را يغما كردند و خون مردمش را ريختند . گفته مىشد كه دويست هزار تن را كشتند .
تنها همان محله كه بيگانگان در آن مىزيستند ، از اين قتل و غارت سالم ماند و از ساكنان آن جا حتى يك تن را نيز نكشتند .
خوارزمشاه بعد فرمان داد كه از قتل و غارت دست بدارند .
لشكريان او سپس به سوى دژ شهر پيشروى كردند .
دارندهء دژ چنان نگران شد كه دل خود را لبريز از بيم و هراس يافت .
از اين رو ، كسى را به نزد خوارزمشاه فرستاد و از او زنهار خواست .
خوارزمشاه پاسخ داد : « من به تو هيچگونه امانى نمىدهم . »
سربازان او پيشروى خود را دنبال كردند و دژ را گرفتند و دارندهء دژ را اسير كردند و پيش خوارزمشاه بردند .
اسير در برابر او به خاك افتاد و زمين بوسيد و خواهش كرد كه از خونش در گذرد .
ولى خوارزمشاه او را نبخشيد و دستور كشتنش را داد .
او و گروهى از خويشاوندان او را كشتند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 209
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠٩