بدين گونه ، بد كارى را به بالاترين پايه رساند .
به دژى رفت كه همسر او ، دختر خوارزمشاه در آن به سر مىبرد .
مىخواست او را بكشد . ولى او درها را بست و كنيزكان خويش را گماشت تا از ورودش جلوگيرى كنند .
براى او پيغام داد :
« من زنى بيش نيستم و كشتن كسى مانند من ، به دست مردى مانند تو ، زشت است . از من نسبت به تو گناهى سر نزده تا شايستهء آن باشم كه از تو چنين كيفرى ببينم . شايد ترك كردن من عاقبت بهترى داشته باشد . بر من ستم مكن و از خدا بپرهيز ! » او نيز وى را رها كرد و كسى را بر او گماشت تا نگذارد كه به جان خود آسيبى برساند .
اين خبر همين كه به خوارزمشاه رسيد ، سخت خشمگين شد و محشرى برپا كرد و دستور كشتن همهء بيگانگان را داد كه در خوارزم مىزيستند .
ولى مادرش او را از اين كار باز داشت و گفت :
« از سراسر روى زمين مردمى در اين شهر آمدهاند و همه آنها بدانچه از اين مرد سر زد راضى نبودند . »
از اين رو خوارزمشاه دستور داد كه اهل سمرقند را بكشند .
ولى از اين كار نيز مادرش او را منع كرد .
خوارزمشاه كشتن سمرقنديان را موقوف ساخت و لشكريان خود را فرمان داد تا براى حمله به ما وراء النهر آماده شوند .
بعد آنان را روانه كرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 207
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠٧