در همين هنگام ناصر الدين ارتق ، صاحب ماردين ، هم كه مردم دعوتش كرده بودند با لشكر خود بدان جا رسيد در حالى كه گمان مىبرد هيچ كس از ورودش جلوگيرى نخواهد كرد و مردم بدون چون و چرا شهر را تسليم او خواهند نمود .
در نزديك خلاط اردو زد و چند روزى آن جا ماند .
بلبان برايش پيام فرستاد و گفت :
« مردم خلاط مرا متهم كردهاند كه به تو دلبستگى دارم و اينها هم از عرب بيزارند . پس بهتر است كه تو برگردى و يك منزل دور تر به روى و در آن جا بمانى تا وقتى كه من شهر را بگيرم . هر وقت كه به شهر دست يافتم آن را به تو واگذار خواهم كرد چون براى من ممكن نيست كه فرمانرواى خلاط شوم . »
صاحب ماردين نيز همين كار را كرد .
همين كه از خلاط دور شد ، بلبان برايش پيغام داد كه :
« به شهر خود برگرد و گرنه به سراغت مىآيم و به تو و لشكريانت حمله مىكنم . »
ناصر الدين ، صاحب ماردين ، هم سپاهيان اندكى همراه داشت و نمىتوانست بجنگد .
از اين رو ناچار به ماردين برگشت .
ملك اشرف موسى بن عادل ابو بكر بن ايوب ، صاحب حران و ديار جزيره نيز چون شنيده بود كه ناصر الدين ، دارندهء ماردين ، در انديشهء دست يا بى بر خلاط است ، برايش پيغام فرستاده و گفته بود :
« اگر تو به خلاط به روى ، من هم به شهر تو حمله خواهم كرد . »
اين تهديد از آن جهة بود كه مىترسيد ناصر الدين خلاط را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 172
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٢