اين نظر را در هر موجود ذى شعورى مىتوان سراغ گرفت و حتى ديوانگان و آنانى كه آفت شعورى دارند همين راه را مىپيمايند آنان براى تفهيم و تفهم سخن مىگويند و براى انجام مقاصدشان حركاتى مىكنند و همچنين . . . بلكه كمترين دقت بثبوت مىرساند كه
شرح
مطابق آنچه تاريخ فلسفه نشان مىدهد در دوره هاى بسيار قديم كه فلسفه دوران كودكى خود را طى مىكرده و با ساير رشته هاى علمى آميخته بوده آن را بنام علم علل مىخواندهاند در دوره هاى نسبتا نزديك بما نيز كه فلسفه رسما از ساير رشته ها جدا شد و دانشمندان در مقام فرق و تميز فلسفه از ساير رشته ها بر آمدهاند احيانا مىبينيم كه فلسفه را بعنوان علم علل اوليه تعريف كردهاند ما هر چند اين تعريف را از لحاظ فنى صحيح ندانيم ولى ترديدى نداريم كه بزرگترين انتظارى كه بشر از فلسفه دارد اينست كه او را به علل اوليه دستگاه هستى آشنا نمايد و رمز اولى جهان را بر وى مكشوف سازد .
طبق مسلك و مشرب ما كه خواننده محترم بان آشنائى دارد تحقيق در اطراف قانون علت و معلول به اين نحو بايد انجام يابد كه اين قانون را مورد تجزيه و تحليل عقلانى قرار دهيم و با اصول كلى بديهى كه پايه هاى اولى فكر بشر است و صحت آنها را عقل بلا واسطه ضمانت كرده است و هيچ تجربه اى در آنها دخالت ندارد بلكه آن اصول ضامن صحت تجربه نيز هست پيشروى كنيم يعنى ما قانون علت و معلول را از جنبه تعقلى بررسى مىكنيم نه از جنبه تجربى و از نظر ما قانون علت و معلول يك مسئله فلسفى خالص است نه يك مسئله فلسفى متكى بنظريات فيزيكى و غير فيزيكى و از نظر ما دخالت تجربه هاى فيزيكى براى اثبات يا نفى قانون كلى علت و معلول چيزى شبيه به لغو يا از قبيل تيشه به ريشه خود زدن است و اين مطلب در مباحث آينده روشن خواهد شد .
تصورى كه انسان از علت و معلول دارد اينست كه از دو امر معين يكى را وجود دهنده و واقعيت دهنده ديگرى و ديگرى را وجود يافته و واقعيت يافته از ناحيه او مىداند پرسشهايى كه در درجه اول براى ذهن در زمينه