من در حلب مىزيستم و داراى كنيزى بودم از اهل يافا كه كودكى تقريبا يك ساله داشت .
اين بچه از دستش بر زمين افتاد و چهرهاش خراشيده شد .
زن از اين پيشامد گريه بسيار كرد .
من او را دلدارى دادم و آگاه ساختم كه بچهاش صدمهاى نديده كه در خور گريستن باشد .
گفت : « من به حال او گريه نمىكنم . به بدبختى خودمان گريه مىكنم .
من شش برادر داشتم كه همه به هلاك رسيدند . شوهر داشتم ، دو خواهر داشتم و هيچ نميدانم چه بر سرشان آمده است . »
اين سر نوشتى بود كه فقط يكى از زنان يافا داشت ، باقى هم به همين نسبت بودند .
در حلب يك زن فرنگى را هم ديدم كه با آقاى خود ، به در خانهاى رسيد .
آقاى او در خانه را كوفت .
صاحب خانه بيرون آمد و با آن دو تن به گفت و گو پرداخت .
آنگاه از خانه خود زن ديگرى را كه او هم فرنگى بود بيرون آورد .
دو زن وقتى چشمشان به هم افتاد ، فرياد كشيدند و يك ديگر را در آغوش گرفتند و در حالى كه ناله و زارى مىكردند ، به زمين افتادند .
بعد نشستند و با هم به درد دل پرداختند و از آنچه بر سرشان آمده بود ، حكايت كردند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 99
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٩