تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
من در حلب مىزيستم و داراى كنيزى بودم از اهل يافا كه كودكى تقريبا يك ساله داشت . اين بچه از دستش بر زمين افتاد و چهره‌اش خراشيده شد . زن از اين پيشامد گريه بسيار كرد . من او را دلدارى دادم و آگاه ساختم كه بچه‌اش صدمه‌اى نديده كه در خور گريستن باشد . گفت : « من به حال او گريه نمىكنم . به بدبختى خودمان گريه مىكنم . من شش برادر داشتم كه همه به هلاك رسيدند . شوهر داشتم ، دو خواهر داشتم و هيچ نميدانم چه بر سرشان آمده است . » اين سر نوشتى بود كه فقط يكى از زنان يافا داشت ، باقى هم به همين نسبت بودند . در حلب يك زن فرنگى را هم ديدم كه با آقاى خود ، به در خانه‌اى رسيد . آقاى او در خانه را كوفت . صاحب خانه بيرون آمد و با آن دو تن به گفت و گو پرداخت . آنگاه از خانه خود زن ديگرى را كه او هم فرنگى بود بيرون آورد . دو زن وقتى چشمشان به هم افتاد ، فرياد كشيدند و يك ديگر را در آغوش گرفتند و در حالى كه ناله و زارى مىكردند ، به زمين افتادند . بعد نشستند و با هم به درد دل پرداختند و از آنچه بر سرشان آمده بود ، حكايت كردند .