خبر به فرنگيان رسيد كه صلاح الدين بر طبريه فرود آمده و شهر را تصرف كرده و آنچه را كه مىتوانسته ببرد برده و آنچه را هم كه بردنى نبوده و بر جا مانده ، سوزانده و شهر را هم آتش زده است .
به شنيدن اين خبر گرد هم آمدند و مشورت كردند .
يكى از آنان توصيه كرد كه به سر وقت مسلمانان بشتابند و با آنان بجنگند و از هجومشان به طبريه جلوگيرى كنند .
قمص گفت : « طبريه تعلق به من و همسر من دارد . صلاح - الدين هم با شهر طبريه هر كار كه مىخواست بكند كرده است . فقط قلعه شهر مانده كه در آن جا همسر من زندگى مىكند . من راضى هستم به اينكه او آن قلعه را و زن مرا و هر چه آنجا داريم بگيرد و برگردد چون من همه لشكريان قديم و جديد اسلام را ديدم ولى به خدا هيچ لشكرى را از لحاظ بسيارى سربازان و نيرومندى افراد ، مثل اين لشكر كه صلاح الدين دارد ، نديدم . صلاح الدين وقتى طبريه را بگيرد نمىتواند در آن جا بماند و هر وقت از طبريه دور شد و برگشت ، ما باز آن جا را مىگيريم .
صلاح الدين اگر هم بخواهد در طبريه اقامت كند ، اين كار برايش مقدور نيست مگر اينكه با همه لشكريان خود بماند . و لشكريانش هم نمىتوانند مدتى دراز صبر كنند و از زادگاه و خانوادههاى خود دور باشند .
بدين جهة صلاح الدين ناچار مىشود كه طبريه را ترك كند .
آن وقت ما باز شهر را مىگيريم و هر كرا كه از ما در آن جا اسير كرده ، آزاد مىكنيم . »
ولى پرنس ارناط ، فرمانرواى كرك به او گفت : « در
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 79
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٩