وقتى كار را چنين ديد ، از زور آزمائى و جنگاورى دست كشيد و به حيلهگرى و فريبكارى پرداخت .
به همسر قطب الدين كه در شهر اقامت داشت نامهاى نگاشت و به او گفت : « اسد الدين يرنقش به ما گرايش يافته و حاضر شده است كه شهر را تسليم ما كند .
ما حقوقى را كه پس از درگذشت برادرت ، نور الدين ، به تو تعلق مىگيرد رعايت مىكنيم و مىخواهيم كه درين كار بهرهاى هم به تو برسد .
منهم دختران تو را براى پسران خود مىگيرم و كارى مىكنم كه ميافارقين و نقاط ديگر اين نواحى براى تو بماند و در زير فرمان تو باشد . »
صلاح الدين ، همچنين ، كسى را پيش اسد الدين يرنقش فرستاد و به او آگاهى داد كه خاتون - يعنى همسر قطب الدين متوفى - به سلطان صلاح الدين نزديك شده و مىخواهد ازو فرمانبردارى كند .
همه كسانى هم كه در خلاط هستند به صلاح الدين نامه نگاشتهاند كه تسليم او شوند . بنا بر اين كارى مكن كه جان خود را به رايگان از دست بدهى .
اتفاقا فرستادهاى نيز از خلاط رسيد و براى صلاح الدين پيام آورد كه مردم خلاط در فرمانبردارى از او آمادهاند .
مردم خلاط آنچه را كه به زبان مىگفتند و از صلاح الدين مىخواستند براى او پيام داده بودند .
صلاح الدين كه چنين ديد به فرستاده خلاط دستور داد تا داخل ميافارقين شود و اسد الدين را آگاه سازد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 36
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٦