پيش رفت و ارناط را به نزد خود فرا خواند .
در آن هنگام سه روز به پايان مهلت مانده بود .
صلاح الدين ، وقتى ارناط به حضورش رسيد ، موضوع تسليم شقيف را با وى در ميان گذاشت .
ارناط پوزش خواست و فرزندان و خويشان خود را بهانه كرد كه مركيس [ ( 1 ) ] نمىگذارد آنها به نزدش بيايند .
بدين بهانه از صلاح الدين درخواست كرد كه گرفتن شقيف را مدت ديگرى به تأخير اندازد .
ولى درين هنگام صلاح الدين ديگر از فسونسازى و فريبكارى او آگاهى يافته بود .
از اين رو ، وى را گرفت و به زندان انداخت و به دو دستور داد كه شقيف ارنون را واگذار كند .
ارناط ، كشيشى را نام برد و او را خواست تا به وسيله وى براى ساكنان شقيف ارنون پيغام فرستد كه شقيف را تسليم كنند .
آن كشيش را به نزد ارناط آوردند . ارناط با وى نجوا كرد و حرفى زد كه مسلمانان از آن چيزى نفهميدند .
كشيش به شقيف ارنون رفت و چيزى نگذشت كه مردم شقيف ستيزهجوئى و سركشى خود را آشكار كردند .
صلاح الدين كه چنين ديد ارناط را به دمشق فرستاد و او را در آنجا زندانى كرد .
آنگاه به سوى شقيف پيش رفت و آن دژ را محاصره كرد و عرصه را بر اهالى تنگ ساخت و كسانى را در آنجا گماشت كه مراقبت كنند و نگذارند خواربار و سرباز بدانجا برسد .
هامش
[ ( 1 ) ] - منظور از مركيس بايد ماركى دومون فرا باشد .