آنان انديشههاى گوناگونى داشتند .
گروهى مىگفتند : « بهتر است كه از اين جا برويم زيرا از سربازان ما گروهى به قتل رسيده و گروهى زخمى شده و از جنگ به ستوه آمدهاند . زاد و توشه ما نيز پايان يافته و زمستان فرا رسيده و كارى سنگين در پيش است .
پس چه بهتر ، كه هم سربازان را آسوده كنيم و هم خود درين زمستان بياسائيم . بعد ، با فرا رسيدن بهار ، بار ديگر گرد هم آئيم و برگرديم . »
ازين گونه حرفها مىزدند و سخنان ديگرى همانند اينها مىگفتند .
اين سخنان هم بيشتر از دهان سرداران ثروتمند بيرون مىآمد زيرا مىترسيدند كه اگر سلطان صلاح الدين در آنجا بماند ، به سبب خالى بودن خزانه و بيت المال از درهم و دينار ، ناچار شود كه پولى براى هزينه سپاهيان از ايشان وام بگيرد چون هر چه از خزانه بيت المال بدانجا آورده بود همه را خرج مىكرد .
گروه ديگر مىگفتند : « بهتر است در پيكار با مردم اين شهر پايدارى كنيم و كار را بر ايشان سخت بگيريم . چون فرنگيان اين شهر را پايگاهى ساختهاند و با پشتگرمى و دلبستگى بدين شهر است كه به شهرها و دژهاى اين سو چشم دوختهاند . هر گاه ما اين شهر را از دستشان بگيريم ، اميد كشورها و شهرهاى كرانه دريا از اين سو بريده مىشود . و ما مىتوانيم شهرهاى ديگر را نيز با ملايمت و بدون خونريزى بگيريم . »
صلاح الدين كه اين سخنان را شنيد ، دو دل شد كه چه كند ؟
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 137
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٧