جنگ سختى درگرفت . سختترين جنگى كه هيچيك از آن مردم قبلا هرگز مانندش را نديده بود .
هر يك از لشكر دو طرف اين جنگ و جانفشانى را دينى بر عهده خود مىدانست كه اداى آن واجب و حتمى بود .
همه از جان و دل مىجنگيدند و نيازى نبود كه فرماندهى نيرومند آنان را به جنگ برانگيزد . بلكه هر كسى مىخواست دشمن را از پيشرفت منع كند و خود از پيشروى امتناع نورزد ، دشمن را بازدارد و خود باز نايستد .
سواران فرنگى هر روز از شهر بيرون مىآمدند و در حول و حوش شهر به جنگ و زد و خورد مىپرداختند . بدين گونه هر بار گروهى از دو دسته كشته مىشد .
يكى از مسلمانان كه شربت شهادت چشيد ، امير عز الدين عيسى بن مالك بود كه از بزرگان امراء به شمار مىرفت .
پدرش صاحب قلعه جعبر بود .
امير عز الدين هر روز شخصا ميدان كارزار را گرم مىكرد و سرانجام در ميدان جنگ كشته شد و در سايه رحمت خداى بزرگ آرميد .
مردم همه ، از خاص و عام ، او را دوست داشتند .
مسلمانان از مرگ او سخت آزرده خاطر شدند و دلهاى ايشان اندوهگين گرديد و چنان به خشم آمدند كه همه با هم ، يك دل و يك رأى ، مانند يك مرد جنگى ، ناگهان بر فرنگيان حمله بردند .
با اين حمله ، فرنگيان را از جايگاههاى خود راندند و آنان را به درون شهر برگرداندند . خود نيز به خندق شهر رسيدند و از
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 117
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٧