تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
صورى و رها ساختن هزار اسير مسلمان ، آزادى خود را باز خريد . در آن روز - يعنى روزى كه اين پيكار تاريخى روى داد - عز الدين فرخشاه ، برادر زاده صلاح الدين ، بيش از همه كار كرد و دلاورى نشان داد . از زبان او حكايت كردند كه گفت : « من در هنگام جنگ اين دو بيعت شعر متنبى را به ياد آوردم :
فان تكن الدولات قسما فانها * لمن يرد الموت الزؤام تؤول . و من هون الدنيا على النفس ساعة ، * و للبيض فى هام الكماة صليل
( يعنى : اگر پيروزهائى نصيب شود ، يقينا نصيب كسى خواهد شد كه به مرگ ناگهانى تن در ميدهد . كسى كه دنيا را ساعتى بر خود آسان مىگيرد ، در حالى كه شمشيرها در كاسه سرهاى دلاوران چكاچاكى دارند . ) « با ياد آوردن آن دو شعر ، مرگ در چشمم آسان شد و به جانبازى پرداختم و اين مايهء پيروزى گرديد . » بعد صلاح الدين از ميدان جنگ به بانياس برگشت و لشكريان خود را براى محاصره آن دژ و دخول در آن آماده ساخت . آنگاه در ماه ربيع الاول بدانجا رفت و دژ را در ميان گرفت . و به واسطه شكست فرنگيان و پيروزى خود - كه ذكرش گذشت - علاقه او به جنگ شدت يافت و لشكريان خود را در سرزمين فرنگيان پراكنده ساخت تا حمله برند و تاراج كنند . آنان نيز چنين كردند . و مقدار زيادى هم چوب و زرگون گرد آوردند تا براى منجنيق‌ها كلون بسازند . ولى جاولى اسدى كه سركرده ياران اسد الدين ، و از بزرگان امراء بود به صلاح الدين گفت :