صورى و رها ساختن هزار اسير مسلمان ، آزادى خود را باز خريد .
در آن روز - يعنى روزى كه اين پيكار تاريخى روى داد - عز الدين فرخشاه ، برادر زاده صلاح الدين ، بيش از همه كار كرد و دلاورى نشان داد .
از زبان او حكايت كردند كه گفت : « من در هنگام جنگ اين دو بيعت شعر متنبى را به ياد آوردم :
فان تكن الدولات قسما فانها * لمن يرد الموت الزؤام تؤول .
و من هون الدنيا على النفس ساعة ، * و للبيض فى هام الكماة صليل
( يعنى : اگر پيروزهائى نصيب شود ، يقينا نصيب كسى خواهد شد كه به مرگ ناگهانى تن در ميدهد .
كسى كه دنيا را ساعتى بر خود آسان مىگيرد ، در حالى كه شمشيرها در كاسه سرهاى دلاوران چكاچاكى دارند . )
« با ياد آوردن آن دو شعر ، مرگ در چشمم آسان شد و به جانبازى پرداختم و اين مايهء پيروزى گرديد . »
بعد صلاح الدين از ميدان جنگ به بانياس برگشت و لشكريان خود را براى محاصره آن دژ و دخول در آن آماده ساخت .
آنگاه در ماه ربيع الاول بدانجا رفت و دژ را در ميان گرفت .
و به واسطه شكست فرنگيان و پيروزى خود - كه ذكرش گذشت - علاقه او به جنگ شدت يافت و لشكريان خود را در سرزمين فرنگيان پراكنده ساخت تا حمله برند و تاراج كنند .
آنان نيز چنين كردند . و مقدار زيادى هم چوب و زرگون گرد آوردند تا براى منجنيقها كلون بسازند .
ولى جاولى اسدى كه سركرده ياران اسد الدين ، و از بزرگان امراء بود به صلاح الدين گفت :