نيرومندى بيشترى يافت .
وقتى ابو صالح به قتل رسيد ، مردم كشته شدن او را به گردن سعد الدين گذاشتند و گفتند : « او باطنيان را بر ضد وى برانگيخت تا وى را كشتند . »
اين موضوع را به ملك صالح نيز گوشزد كردند و او را زبون و ناتوان شمردند زيرا نمىتوانست سعد الدين را به فرمان خود در آورد بلكه سعد الدين بر او تسلط داشت و او را كوچك و خرد مىشمرد تا جائى كه وزيرش را به قتل رساند .
از اين گونه سخنان همچنان به گوش ملك صالح مىخواندند تا سرانجام از كمشتكين برگشت و او را به زندان انداخت .
قلعه حارم تيول سعد الدين بود و ملك صالح آن را به وى وا گذاشته بود .
پس از گرفتارى سعد الدين كمشتكين كسانى كه در قلعه به سر مىبردند ، به درون دژ پناهنده شدند و از تسليم قلعه خوددارى كردند .
از اين رو سعد الدين را بدان قلعه بردند به اميد اينكه به ياران خود فرمان دهد تا قلعه را تسليم ملك صالح كنند .
سعد الدين به آنان دستور داد ولى حرفش را نشنيدند و همچنان از تسليم خوددارى كردند .
سعد الدين را شكنجه دادند . يارانش نيز شكنجه او را مىديدند ولى بر او رحم نمىآوردند .
سر انجام در زير شكنجه جان سپرد و كسان وى در خوددارى و سركشى همچنان اصرار ورزيدند .
فرنگيان كه چنين ديدند ، در ماه جمادى الاول ، از شهر
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 158
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٨