تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
آنگاه با اين سپاه انبوه به قصد حمله بر شهرهاى فارس ، به راه اصفهان روانه شد . او رسولى را نيز پيش زنگى بن دكلا فرستاد و ازو خواست كه موافقت كند تا مجددا خطبهء سلطنت به نام ارسلانشاه خوانده شود . ولى امير زنگى بن دكلا موافقت نكرد و گفت : « خليفهء عباسى شهرهاى خود را به من واگذار كرده و من پيش او ميروم . » ايلدگز به شنيدن اين جواب از آن جا رفت . در راه به او خبر رسيد كه نزديك او يك پرورشگاه اسب وجود دارد ، متعلق به ارسلان بوقا كه اميرى از اميران زنگى بن دكلاست و ارجان را به اقطاع در اختيار دارد . امير ايلدگز عده‌اى را مأمور كرد كه پنهانى بدان پرورشگاه اسب دستبرد بزنند و از آن اسبان غارت كنند . تصادفا ارسلان بوقا نيز تصميم گرفته بود كه اسبان خود را چون ناتوان شده بودند تغيير دهد و بجاى آنها اسبان ديگرى از آن پرورشگاه برگزيند . براى اين كار با قشون خود بدان پرورشگاه رفت . در راه با قشونى كه ايلدگز براى ربودن چارپايان اعزام داشته بود روبرو شد و جنگيد و آنان را گرفت و كشت و سرهايشان را پيش فرمانرواى خود ، زنگى بن دكلا ، فرستاد . امير زنگى بن دكلا هم اين موضوع را به بغداد نوشت و كمك خواست . به او وعده داده شد كه كمك براى وى خواهد رسيد . عون الدين بن هبيره ، وزير خليفه عباسى ، به اميرانى هم كه با ايلدگز بودند نامه نگاشته و آنان را از اينكه فرمانبر ايلدگز هستند توبيخ و سرزنش كرده و رأيشان را سست ساخته و تشويقشان كرده بود كه با امير زنگى بن دكلا و امير اينانج مساعدت كنند . امير اينانج با ده هزار سوار از رى بيرون آمده بود . پسر