تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
برادرش ، محمد شاه ، به دو نامه نگاشت و امر كرد كه از اين كارها دست بردارد تا او را وليعهد خويش سازد . ولى او پند برادر را نشنيد و اعتنائى نكرد و رهسپار شهر اصفهان گرديد . همين كه به اصفهان رسيد رسولى را به خدمت ابن خجندى و ساير بزرگان شهر فرستاد و از ايشان خواست كه شهر را تسليم وى كنند . اما آنان از اين كار امتناع ورزيدند و گفتند : « ما قيد سوگند وفادارى را كه با برادر تو بسته‌ايم بر گردن داريم و به او خيانت نمىكنيم . » ملكشاه كه چنين پاسخى شنيد در قريه‌هاى اصفهان تبهكارى آغاز كرد و اموال مردم را گرفت . محمد شاه وقتى اين خبر را شنيد با سپاهيان خود كه امير كرد بازوى خادم سردارى ايشان را داشت به سركوبى برادر شتافت . ملكشاه و قشونش كه تاب مقاومت نداشتند پراكنده شدند و به بغداد گريختند . ولى محمد شاه چون بيمار بود آنان را تعقيب نكرد . ملكشاه در نزديك قرمسين فرود آمد . در آن جا امير قويدان به دو ملحق گرديد . امير قويدان تازه از خليفهء عباسى - المقتفى لامر اللّه - جدا شده و با امير سنقر همدانى همدست گرديده بود . اين دو تن به ملكشاه پيوستند و او را به حمله بر بغداد و تصرف آن شهر تشويق كردند . ملكشاه نيز از خوزستان به شهر واسط رفت و در جانب شرقى دجله فرود آمد . او و سرداران و سپاهيانش از شدت گرسنگى و سرما بىنهايت سخت مىگذراندند . بدين جهة در قريه‌ها بيرحمانه دست به غارت و چپاول گذاردند .