بر اثر اين ويرانگرىها يكى از مجارى آب در آن ناحيه تركيد و گشوده شد و بسيارى از آنان را غرق كرد .
ملكشاه و عدهاى از همراهانش كه سالم مانده بودند به سوى خوزستان روانه گرديدند .
ولى امير شمله راه عبور را برايشان بست .
ملكشاه به امير شمله نامهاى نگاشت و درخواست كرد كه به او امكان دهد تا بگذرد و پيش برادرش ملك محمد شاه برود .
امير شمله اين درخواست را نپذيرفت .
ملكشاه كه چنين ديد به اكراد لر كه در آن حدود بودند نامه نوشت و آنان را پيش خود فرا خواند .
آنان نيز شادمان شدند و اين دعوت را با خوشوقتى پذيرفتند .
چيزى نگذشت كه گروه بسيارى از آن كوهها سرازير شدند و به نزد ملكشاه فرود آمدند و فرمان او را به گردن گرفتند .
ملكشاه با اين عده حركت كرد و در كرخايا فرود آمد . آنگاه امير شمله را به جنگ فرا خواند .
امير شمله كه اكنون ديگر جز چربزبانى چارهاى نداشت ، گفت : « من با تو خواهم بود و به نام تو خطبه خواهم خواند . »
ولى ملكشاه نپذيرفت .
امير شمله ناچار به جنگ شد و لشكريان خود را گرد آورد و به سر وقت ملكشاه رفت .
ملكشاه در حالى كه امير سنقر همدانى و امير قويدان و ساير اميران همراهش بودند ، با امير شمله روبرو شد .
در جنگى كه ميان آنان روى داد ، امير شمله شكست خورد و بسيارى از كسان او كشته شدند .
امير شمله به قلعهء خود كه موسوم به دندرزين بود گريخت .
ملكشاه بر شهرهاى خوزستان تسلط يافت و اموال بسيارى بدست آورد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 40
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٠