كشاندند و در آنجا انداختند و در را برويش بستند .
او در آنجا ماند و پى در پى فرياد كشيد تا در گذشت . خدا او را بيامرزاد .
وزير المستنجد بالله در آن زمان ابو جعفر بن البلدى بود . و ميان او و عضد الدين پيشكار خليفه دشمنى سختى وجود داشت .
علت اين دشمنى ميان وزير و پيشكار هم آن بود كه خليفه به وزير خود دستورى مىداد كه به كار هر دوى آنها بستگى داشت .
وزير هم دستور را انجام مىداد . آن وقت هر دو گمان مىبردند كه او ميانهء آنان سعايت مىكند .
موقعى كه المستنجد بالله بيمار شد و شايعهء احتمال مرگ او بر سر زبانها افتاد ، وزير او سوار شد و با اميران و سپاهيان و ساز و برگ و غيره به سوى دار الخلافه روانه گرديد در حالى كه مرگ خليفه برايش محقق نبود .
عضد الدين ، پيشكار خليفه ، كسى را به نزد وزير فرستاد و برايش پيام داد كه بيمارى خليفه سبك شده و كاهش يافته و تندرستى به او روى آورده است .
وزير وقتى اين خبر را شنيد ، از ورود به دار الخلافه با آن عده سردار و سپاهى ترسيد زيرا چه بسا كه خليفه از اين حركت خوشش نمىآمد و ناراحت مىشد .
روى اين فكر همراهان خود را پراكنده ساخت و خود نيز به خانه بازگشت .
در همان وقت كه وزير با ملتزمان ركاب خود به سوى دار الخلافه مىرفت ، عضد الدين و قطب الدين خود را براى فرار آماده ساخته بودند زيرا مىترسيدند كه او اگر وارد دار الخلافه شود آن دو را دستگير كند .
ولى وقتى وزير برگشت ، پيشكار خليفه نيز درهاى دار الخلافه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 291
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٩١