خوراك و همچنين از شيرينى را بر مىداشت و در نانى كه پيش رويش بود مىگذاشت .
من ، و كسان ديگرى كه او را مىديدند ، همه گمان مىكرديم كه آن را براى مادر فرزندش على مىخواهد .
اتفاقا يك سال او همراه قطب الدين به جزيرهء ابن عمر آمد . من در جزيره توليت ديوان را بر عهده داشتم .
او كنيزى را كه مادر پسرش بود به خانهء من آورد كه در آنجا استحمام كند .
اين زن چند روز در خانهء من ماند .
يك روز هنگامى كه در خيمه گاه پيش جمال الدين بودم ، خوراك آوردند و خورد و همان كارى را كرد كه هميشه مىكرد . يعنى مقدارى از غذا را لاى نان گذارد .
هنگامى كه نزديكان او برخاستند و پراكنده شدند من نيز برخاستم كه بروم .
گفت : بنشين .
نشستم .
وقتى خيمه خالى شد ، به من گفت : امروز تو را در انجام اين كار بر خود مقدم مىدارم چون در اين خيمه گاه نمىتوانم كارى كه هميشه مىكردم بكنم . اين نان را بردار و در اين دستمال ببند و در آستين خود بگير و به سوى خانهء خود برگرد . بىخردى و خود پسندى را از سر بيرون كن و اگر در راه تهيدستى را ديدى و به دلت افتاد كه او نيازمند و شايستهء دستگيرى است پيشش بنشين و اين غذا را به او بخوران .
من اين كار را كردم . و چون گروه بسيارى همراهم بودند ، همه را در راه پراكنده ساختم تا نبينند كه من چه مىكنم .
آنگاه خودم با غلامانى باقى ماندم .
در راه به جائى رسيديم كه مردى نابينا با همسر و فرزندان
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 190
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٠