خود بود . همه از تنگدستى در حالى سخت به سر مىبردند .
از اسب خود پياده شدم و به سوى ايشان رفتم و خوراك را در پيششان نهادم .
وقتى غذا را خوردند ، به آن مرد گفتم فردا صبح به فلان خانه بيا تا از صدقات جمال الدين چيزى به تو بدهم .
و نشانى خانهء خود را به دو دادم . اما خود را معرفى نكردم .
عصر سوار شدم و پيش جمال الدين رفتم .
همين كه مرا ديد پرسيد ، دربارهء كارى كه به تو گفته بودم ، چه كردى ؟
من شروع به صحبت دربارهء برخى از كارهاى ديوانى كردم .
گفت : من اينها را از تو نمىپرسم . از خوراكى كه به تو داده بودم مىپرسم .
جريان را برايش شرح دادم .
شادمان شد و گفت : ايكاش به آن مرد سفارش مىكردى كه با خانوادهاش پيش تو بيايند ، تا آنان را لباس بپوشانى و پول بدهى ، و هر ماه هم يك دينار به آنان بپردازى .
جواب دادم : به آن مرد گفتهام كه پيش من بيايد .
ازين حرف شادمانى او بيشتر شد .
من ، همانطور كه جمال الدين گفته بود ، با آن مرد رفتار كردم . و پولى كه او مقرر داشته بود ، همچنان به آن مرد مىرسيد تا وقتى كه جمال الدين دستگير شد و به زندان افتاد .
ازين گونه جوانمردىها بسيار داشت .
از جوانمردىهاى او اين بود كه در سالهائى كه قحط و خشكى روى مىداد و خواربار ناياب مىشد گاهى جامههاى تن خود را به نيازمندان مىبخشيد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 191
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩١