آن سردار از اين جوان پرسيد : « تو در اين جا چه ميكنى ؟ » اما اتابك زنگى گفت : « بگذار بماند . به خدا من در چهره او مىبينم كه در جنگ از من عقب نخواهد ماند . »
آنگاه با سپاهيان خود حركت كرد و به شهر رها رسيد .
او نخستين كسى بود كه به فرنگيان حمله كرد و همان نوجوان با او در اين حمله همراهى مىنمود .
يكى از سواران فرنگى به اتابك زنگى حمله برد و ميخواست او را از ميان بردارد ولى همان امير سر راه بر او گرفت و با يك ضربه نيزه او را به قتل رساند .
بدين ترتيب اتابك شهيد جان بسلامت برد و نزديك شهر فرود آمد و بيست و هشت روز جنگ كرد .
چند بار به بالا رفتن از ديوار شهر مبادرت جست و نقب زنان را فرمود تا پاى ديوار شهر نقب زدند و در پيكار پافشارى بسيار نشان داد چون مىترسيد اگر تعلل ورزد فرنگيان ساير نواحى اجتماع كنند و بر او هجوم برند و شهر را از چنگش بيرون آورند .
سرانجام آن قسمت از بدنه شهر كه پاى ديوارش نقب زده بودند سقوط كرد و مهاجمان شهر را با قهر و غلبه به تصرف در آوردند .
بعد هم قلعه شهر را محاصره كردند و آن را نيز گشودند .
سپس به يغماگرى و تاراج اموال و اسير كردن زنان و فرزندان و كشتن مردان شهر پرداختند .
ولى اتابك عماد الدين زنگى وقتى شهر را ديد ، آن را پسنديد و از آن خوشش آمد و ويران كردن چنان شهرى را خلاف مصلحت و سياست دانست .
لذا به دستور او ميان افراد قشون جار زدند و به سپاهيان امر كردند كه مردان و زنان و فرزندانى را كه اسير نمودهاند به خانههاى خود باز گردانند و اموالى را هم كه از آنان به غنيمت گرفتهاند عودت دهند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 82
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٢