تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
آن سردار از اين جوان پرسيد : « تو در اين جا چه ميكنى ؟ » اما اتابك زنگى گفت : « بگذار بماند . به خدا من در چهره او مىبينم كه در جنگ از من عقب نخواهد ماند . » آنگاه با سپاهيان خود حركت كرد و به شهر رها رسيد . او نخستين كسى بود كه به فرنگيان حمله كرد و همان نوجوان با او در اين حمله همراهى مىنمود . يكى از سواران فرنگى به اتابك زنگى حمله برد و ميخواست او را از ميان بردارد ولى همان امير سر راه بر او گرفت و با يك ضربه نيزه او را به قتل رساند . بدين ترتيب اتابك شهيد جان بسلامت برد و نزديك شهر فرود آمد و بيست و هشت روز جنگ كرد . چند بار به بالا رفتن از ديوار شهر مبادرت جست و نقب زنان را فرمود تا پاى ديوار شهر نقب زدند و در پيكار پافشارى بسيار نشان داد چون مىترسيد اگر تعلل ورزد فرنگيان ساير نواحى اجتماع كنند و بر او هجوم برند و شهر را از چنگش بيرون آورند . سرانجام آن قسمت از بدنه شهر كه پاى ديوارش نقب زده بودند سقوط كرد و مهاجمان شهر را با قهر و غلبه به تصرف در آوردند . بعد هم قلعه شهر را محاصره كردند و آن را نيز گشودند . سپس به يغماگرى و تاراج اموال و اسير كردن زنان و فرزندان و كشتن مردان شهر پرداختند . ولى اتابك عماد الدين زنگى وقتى شهر را ديد ، آن را پسنديد و از آن خوشش آمد و ويران كردن چنان شهرى را خلاف مصلحت و سياست دانست . لذا به دستور او ميان افراد قشون جار زدند و به سپاهيان امر كردند كه مردان و زنان و فرزندانى را كه اسير نموده‌اند به خانه‌هاى خود باز گردانند و اموالى را هم كه از آنان به غنيمت گرفته‌اند عودت دهند .