بيان حادثهاى كه شايسته است مرد عاقل از همانند آن بر حذر باشد .
يوسف مذكور در فوق كه حكومت قابس را داشت رسولى را به صقليه پيش رجار فرستاد .
فرستاده يوسف و فرستاده امير حسن فرمانرواى مهديه در پيش رجار يك ديگر را ملاقات كردند .
فرستاده يوسف از امير حسن نام برد و از طرز رفتار او بدگوئى كرد .
بعد ، هر دو فرستاده در يك زمان بازگشتند . هر يك از آن دو ، سوار كشتى خود شد و به شهر خود روانه گرديد .
فرستاده امير حسن در خصوص حرفهائى كه فرستادهء يوسف زده بود نامهاى نگاشت و به بال كبوتر نامهبر بست و براى امير حسن ارسال داشت .
امير حسن از آن حرفها به خشم آمد و گروهى از كسان خود را به دريا گسيل داشت كه فرستادهء يوسف را گرفتند و پيش امير حسن حاضر كردند .
امير حسن او را دشنام داد و گفت : « شهرهاى اسلامى را به فرنگيان مىدهى و زبانت را هم در بد گوئى از من دراز مىكنى ! ؟ » بعد او را سوار شتر كردند و روى سرش يك كلاه بوقى زنگولهدار گذاشتند و دور شهر گرداندند و جار زدند : « اين پاداش كسى است كه سعى دارد فرنگيان را بر شهرهاى مسلمانان مسلط كند . »
وقتى او با اين وضع وسط شهر مهديه رسيد ، مردم به او حمله بردند و او را سنگباران كردند و كشتند .