عباس هم در مجلس وعظ او حضور داشت .
يكى از اهل مجلس وقتى از حضور او اطلاع يافت به سوى او شتافت . ياران عباس او را زدند و از نزديك شدن او به عباس جلوگيرى كردند زيرا مىترسيدند به او صدمهاى برساند . چون خود عباس هم به شدت از باطنيان بر حذر بود و به همين جهة هميشه زره مىپوشيد و غلامان چابك او نيز از او دور نمىشدند .
عبادى وقتى آن واقعه را ديد به او گفت : « اى امير ، براى چه اين قدر احتراز مىكنى ؟ ! به خدا اگر مقدور باشد كه صدمهاى به تو برسد ، با دست خودت زره را از تن بيرون مىآورى تا مشيت خداوند دربارهات اجرا شود . »
و همانطور شد كه او گفته بود .
سلطان مسعود ، همچنانكه ذكرش گذشت ، بر خلاف ميل خود ، ابن دارست وزير امير بوزابه را به وزارت خود منصوب ساخته بود .
درين وقت او را از وزارت معزول ساخت چون او خود كناره گيرى از وزارت و بازگشت به خدمت سرور خود ، بوزابه ، را ترجيح مىداد .
سلطان مسعود پس از بركنارى ابن دارست با او قرار گذاشت كه ميانهء امير بوزابه را با وى ، يعنى با سلطان مسعود ، اصلاح كند و نگرانى و بيمى را كه بسبب قتل عبد الرحمن و عباس داشت بر طرف سازد .
ابن دارست براى رفتن به پيش امير بوزابه حركت كرد در حالى كه به نجات او عقيده نداشت .
او به خدمت امير بوزابه رسيد و ما جريان آنچه را كه اتفاق افتاد در جاى خود ذكر خواهيم كرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 119
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٩