سوارانى كه او را تعقيب ميكردند چيزى نمانده بود كه بر وى دست يابند ولى باز او را گم كردند .
او از رود فرات گذشت و هنگام عبور از آنجا به پيرزنى برخورد پيرزن ازو پرسيد : « دبير ، آمدى ؟ » جواب داد : « نه ، دبير نيامده است . »
پس از آن ديگر خبرى از دبيس به دست نيامد ، حتى شايع شد كه به قتل رسيده است .
بعد معلوم شد كه به نزد طايفه غزيه - از اعراب نجد - رفته و از آنها خواسته كه به دو دست اتحاد بدهند و نسبت به وى سوگند وفادارى ياد كنند .
ولى آنها از پذيرفتن پيشنهاد وى خوددارى كرده و گفته بودند :
« اين كار ما موجب خشم خليفهء مسلمين و سلطان محمود خواهد شد . »
دبيس ، سپس به نزد افراد قبيلهء منتفق رفت و آنان را با خود همراه ساخت كه به بصره حمله كنند و آنجا را به تصرف در آورند .
بنابر اين عازم بصره شدند و وارد شهر گرديدند . مردم شهر را غارت كردند و امير « سخت كمان » فرمانده قشون بصره را كشتند و مردم را مجبور به ترك ديار خود كردند .
خليفهء عباسى ، وقتى اين خبر را شنيد ، امير آقسنقر برسقى را سرزنش كرد كه در كار دبيس اهمال روا داشته و با اين سهل انگارى به او مجال داده بود كه بصره را بگيرد و ويران كند .
امير آقسنقر برسقى بار ديگر سپاهى براى جنگ با دبيس آماده كرد .
دبيس ، به شنيدن اين خبر ، از بصره دور شد و راه بيابان در پيش گرفت و خود را به قلعهء جعبر رساند .
در آنجا به فرنگيان محلق شد و با يارى آنان قلعهء حلب را مورد محاصره قرار داد و آنان را به تصرف قلعه تطميع كرد .
ولى درين كار پيروزى نيافتند و نتوانستند بر اهالى قلعه غلبه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 42
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٢