تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
بردبارى پيشه كرد . چيزى نگذشت كه باقى اميران مصرى اجتماع كردند و براى كشتن حسن دست اتفاق به هم دادند . اين عده براى الحافظ ، پدر حسن ، پيام فرستادند كه : « يا پسر خود حسن را تسليم ما كن كه او را بكشيم ، يا اينكه هم تو و هم او را خواهيم كشت . » الحافظ ، پسر خود را به نزد خود فرا خواند و به او گفت كه طريق احتياط پيش گيرد و به دلجوئى اميران پردازد . بعد ، اين موضوع را به اطلاع اميران رسانيد ولى آنان گفتند : « ما جز به كشته شدن او به چيز ديگرى راضى نمىشويم . » الحافظ دانست كه اگر پسر خود را تسليم آنان كند وى را خواهند كشت و در هر صورت حسن زنده نخواهد ماند . بنابر اين تصميم گرفت كه مردهء او را براى آنان بفرستد . او در خدمت خود دو پزشك داشت كه يكى مسلمان و ديگرى يهودى بود . پزشك يهودى را به نزد خود خواند و گفت : « زهرى مىخواهيم كه به پسر خود بخورانيم تا بميرد و ما ازين پيشامد نجات پيدا كنيم . » يهودى پاسخ داد : « من جز گياهان داروئى و عصاره جو ، و دواهائى كه از اينها مىتوان ساخت ، چيز ديگرى نمىدانم . » الحافظ گفت : « ولى من مىخواهم گريبان خود را ازين مصيبت خلاص كنم . » يهودى گفت : « درين باره كارى از من ساخته نيست . من چيزى نمىدانم . » الحافظ ، بعد پزشك مسلمان را احضار كرد و مسئله را با وى در ميان گذاشت . او زهرى براى وى تهيه كرد و در اختيارش گذارد . الحافظ اين زهر را به پسر خود داد كه خورد و در همان دم
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 229 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت