بردبارى پيشه كرد .
چيزى نگذشت كه باقى اميران مصرى اجتماع كردند و براى كشتن حسن دست اتفاق به هم دادند .
اين عده براى الحافظ ، پدر حسن ، پيام فرستادند كه : « يا پسر خود حسن را تسليم ما كن كه او را بكشيم ، يا اينكه هم تو و هم او را خواهيم كشت . »
الحافظ ، پسر خود را به نزد خود فرا خواند و به او گفت كه طريق احتياط پيش گيرد و به دلجوئى اميران پردازد .
بعد ، اين موضوع را به اطلاع اميران رسانيد ولى آنان گفتند :
« ما جز به كشته شدن او به چيز ديگرى راضى نمىشويم . »
الحافظ دانست كه اگر پسر خود را تسليم آنان كند وى را خواهند كشت و در هر صورت حسن زنده نخواهد ماند .
بنابر اين تصميم گرفت كه مردهء او را براى آنان بفرستد .
او در خدمت خود دو پزشك داشت كه يكى مسلمان و ديگرى يهودى بود .
پزشك يهودى را به نزد خود خواند و گفت : « زهرى مىخواهيم كه به پسر خود بخورانيم تا بميرد و ما ازين پيشامد نجات پيدا كنيم . »
يهودى پاسخ داد : « من جز گياهان داروئى و عصاره جو ، و دواهائى كه از اينها مىتوان ساخت ، چيز ديگرى نمىدانم . »
الحافظ گفت : « ولى من مىخواهم گريبان خود را ازين مصيبت خلاص كنم . »
يهودى گفت : « درين باره كارى از من ساخته نيست . من چيزى نمىدانم . »
الحافظ ، بعد پزشك مسلمان را احضار كرد و مسئله را با وى در ميان گذاشت .
او زهرى براى وى تهيه كرد و در اختيارش گذارد .
الحافظ اين زهر را به پسر خود داد كه خورد و در همان دم
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 229
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٩