تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
يكصد فرزند امروز براى من زاده شد . اينان تيراندازانى بودند كه تيرشان بخطا نميرفت . چند روزى بيش نپائيد كه ماجرائى رويداد و تميم تغيير عقيده نسبت به آنها پيدا كرد . شاهملك بدانست . او مرد هوشمند و خبيثى بود . يحيى بن تميم به قصد شكار با گروهى از اعيان و يارانش حدود يكصد سوار بيرون شد و شاهملك هم با او بود . پدرش تميم به او سپرد كه نزديك شاهملك نشود . يحيى پند پدر نپذيرفت . همين كه در طلب شكار بدور دستها رفتند ، شاهملك به او خيانت كرد و او را دستگير نمود ، او را با يارانش كه بهمراه بودند گرفت و به شهر سفاقس رفت . خبر به تميم رسيد ، سوار شد و سپاهيان در اثر آنها روانه كرد و لكن به آنها دسترس پيدا نكردند . شاهملك با يحيى بن تميم به سفاقس رسيدند ، حكمران آنجا كه نامش حمو بود و با تميم هم مخالفت كرده بود ، او را پيشواز كرد و بديد و پياده در ركابش به راه افتاد و دستش را بوسيد و او را بزرگ داشت و بندگى خويش را نسبت به او اعتراف كرد . و روزى چند نزد او اقامت كرد . پدرش تميم ، از او يادى نكرد . تميم او را به ولى عهدى خويش معين كرده بود . همين كه دستگير شد پسر ديگر خود را كه نامش « المثنى » بود بجاى او برقرار كرد . از آن سوى حكمران سفاقس از يحيى بر جان خود بترسيد كه مبادا سپاهيان وى و اهل شهر بر او شورش كنند و يحيى را برگزيده و شهر به تصرف او بدهند . پس نامه‌اى به تميم نوشت و تقاضا كرد كه تركها و فرزندانشان را به سفاقس بفرستد تا او هم پسرش يحيى را نزد پدر بفرستد . تميم بعد از خوددارى از پذيرفتن آن تقاضا ، سرانجام پذيرفت و يحيى برگشت . پدرش مدتى از ملاقات با او خوددارى كرد . پس از آن يحيى به حال خود بازگشت و تميم از او راضى شد .