دينار خواست ميان آنان ابو زكريا يحيى بن سعيد سوسى ( شوشى ) بود . ابو زكريا گويد خواستم بدانم كه عقيدهء بجكم دربارهء ما چيست كسى را نزد او فرستادم و گفتم :
من رازى دارم بايد مشكوف كنم او مرا نزد خود خواند . گفتم . اى امير اگر بخواهى مالك دنيا ( مقصود عالم اسلام ) و به خدمت خليفه موفق شوى و ممالك را اداره كنى چگونه روا مىدارى كه جمعى را بازداشت كنى و حال آنكه مال آنها ربوده و خود دچار نكبت شده و نعمت آنها زايل گشته و تو در حال غربت و دربدرى آنها مال از آنها مطالبه كنى و شكنجه دهى . ديروز يك طشت پر آتش بر شكم يكى از آنها نهادى و آزار دادى ( در تجارب الامم نام شخص برده شده كه سهل بن تطير جهبذ « كهبذ » بوده ) اگر مردم كارهاى ترا بدانند و آگاه شوند از تو رخ بر خواهند تافت و هر كه بشنود با تو دشمن خواهد شد و هر كه هم ترا نشناسد عداوت خواهد داشت تو بر ابن رائق اعتراض كردى كه اهالى بصره را چرا ترساندى و رنجاندى آيا او نسبت به همه بد كرده بود ؟ ( فقط اعيان را تهديد كرده بود ) نه به خدا بلكه فقط بجمعى بدرفتارى نمود كه تمام عوام از او ترسيدند . بغداد نيز كارهاى ترا نمىپذيرد و تحمل نمىكنند بعد كارهاى مرداويج را براى او شرح دادم چون سخن مرا شنيد گفت : مرا پند دادى و نيكى كردى و من هشيار شدم دستور داد همه را آزاد كنند .
چون سپاه ابن بويه « عسكر مكرم » را گشود اهالى اهواز نزد بريدى ( كه همراه معز الدوله بن بويه بود ) رفتند و تهنيت گفتند ميان آنها پزشكى حاذق بود بريدى مبتلا بيك نحو تب و نوبه بود كه يك روز در چهار روز عود مىكرد بان پزشك گفت : اى ابو زكريا مىبينى حالم چون است كه اين تب ملازم من است .
گفت : بايد در خوراك خلط كنى ؟ گفت : يعنى بيش از اين خلطى كه در جهان كردهام كه من دنيا را آشفته كردم . از آنجا سوى اهواز لشكر كشيدند و سى و پنج روز در آنجا ماندند بعد بريدى از بيم ابن بويه گريخت و در كشتى سوار شد و به محل « باسيان » پناه برد ابن بويه براى او نامه نوشت و گله كرد و خيانت او را بسبب فرار
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 64
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٤