تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
اسرائيلى او را منع كرد او نصيحت وى را نپذيرفت و بحمام رفت . حرارت بدن او زايل شد و مبتلا به مرض بىخوابى گرديد اسحاق مذكور هم شروع بمعالجه او نمود و بىخوابى به حال خود بود . منصور بيكى از خادمان خود گفت : آيا در اين شهر پزشكى غير از اسحاق وجود ندارد كه مرا از اين مرض نجات دهد ؟ گفت در اينجا كه شهر قيروان باشد پزشكى تازه پديد آمده كه نامش ابراهيم است . او دستور احضار ابراهيم جوان را داد و او بعلاج بىخوابى پرداخت . چند داروى خواب آور آماده كرد و در شيشه نهاد و بر آتش گرفت و به او گفت : بخار آن را بو كن او بو كرد و فورا خوابيد ابراهيم هم با خرسندى از نتيجه كار خود كاخ را ترك كرد . منصور هم در حال خواب ماند . اسحاق پزشك رسيد و خواست او را معاينه كند به او گفتند بخواب فرو رفته گفت : اگر به او داروى خواب آور داده‌اند بدانيد كه او مرده است آنها بخوابگاه او رفتند ديدند كه او مرده است او را در كاخ خود او به خاك سپردند و خواستند ابراهيم را بكشند ولى اسحاق به آنها گفت او گناهى ندارد داروئى را كه پزشكان براى علاج بىخوابى مقرر كرده‌اند همان بود ولى ابراهيم ريشه مرض را نمىدانست و شما هم نمىدانستيد من در معالجه او ميخواستم حرارت طبيعى را به حال خود بازگردانم و با برگشتن آن مىتوانست بخوابد و چون با داروى خاموش كننده معالجه شد خود او خاموش شد و مرد . چون او وفات يافت فرزندش معد كه معز لدين اللّه باشد جانشين پدر گرديد او كارها را بسامان رسانيد و در هفتم ماه ذى الحجه بمردم بارعام داد و خود در مقام خلافت نشست و مردم بعنوان خليفه بر او درود گفتند . سن او بيست و چهار سال بود چون سال سيصد و چهل و شش رسيد بكوه « اوراس » صعود كرد و سپاه او در آن كوه پراكنده شد آن كوه پناه گاه هر متمرد و عاصى و فتنه جو بود . مسكن قبايل بنى - كملان و دو قبيله ديگر از « هواره » بود كه هيچ وقت مطيع نبودند ولى ناگزير