ناگاه ركن الدوله غلامى را آواز داد و گفت اين انگشترى را به من بده خاتمى در زمين افتاده بود آن را برداشت و به او داد كه نگين آن فيروزه بود آن را بانگشت خود قرار داد و از فرار دشمن شاد شد و گفت : تفسير خواب من اين است و اين همان خاتم است كه يك ساعت پيش در خواب ديده بودم . اين داستان يكى از بهترين حكايات است كه هم خوب و هم شگفتانگيز است .
( ابن مسكويه گويد : اگر شخص موثقى مانند ابن عميد اين حكايت را براى من نقل نمىكرد هرگز باور نمىكردم و آن را نقل نمىنموديم اين گفته دليل تعمق ابن مسكويه در حقيقت تاريخ است ) .
بيان وقايع عمران بن شاهين و گريختن سپاه معز الدوله
پيش از اين شرح حال عمران بن شاهين را بعد از رفتن صيمرى بيان كرديم او پس از آن بر نيروى خود افزود و دليرتر گرديد . معز الدوله براى سركوبى او سپاهى بفرماندهى « روزبهان » كه از اعيان سپاه معز الدوله بود فرستاد جنگ شروع شد و به طول كشيد و عمران در پيچ و خم نيزارها تحصن نمود .
روزبهان بستوه آمد و بر او حمله كرد عمران غالب شد و روزبهان و سپاه او گريختند بسيارى هم كشته شدند و تمام سلاح و بار و بنه آنها غارت گرديد با آلات و ادوات جنگ و سلاحى كه عمران از سپاه روزبهان بدست آورد نيرومند و توانا شد و قوهء چندين برابر مضاعف گرديد . اتباع او طمع كردند كه دولت مستقل و نيرومند تشكيل دهند .
هر يكى از كارمندان دولت كه از محل قدرت آنها مىگذشت از او باج و بدرقه و نگهبانى مىگرفتند و اگر نمىداد او را سخت مىزدند و دشنام مىدادند و خوار مىنمودند سپاهيان هم ناگزير بودند كه از مرز آنها عبور كنند و باملاك خود برسند و به شهر بصره و غيران بروند .
پس از آن يكسره راه بصره بريده شد و مردم ناگزير از طريق صحرا مىرفتند