تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
ركن الدوله گفت : من هم همين چاره را در نظر گرفتم و بر عقيدهء تو سبقت يافتم چون دو ثلث شب گذشت خبر رسيد كه منصور و سپاه او خيمه و بنه را گذاشته و راه رى را گرفتند سبب آن نبودن خواربار و علوفه بود ديلميان هم به همين درد مبتلا بودند ولى شكيبا و قانع بودند كه اگر يك شتر مىكشتند يا چهارپاى ديگر گوشت آن را اندك اندك تقسيم مىكردند و كمتر مىخوردند و صبر و قناعت مىكردند ولى خراسانيها بر عكس هم افراط مىكردند و هم قانع و صبور نبودند و بخواربار كم اكتفا نمىكردند . بر منصور شوريدند و او ناگزير در ماه محرم سال سيصد و چهل بازگشت و آنها را برگردانيد . بركن الدوله خبر رفتن خراسانيها رسيد و او باور نكرد تا آنكه خبر تواتر يافت و مكرر شد آنگاه خود و سپاه خويش سوار شدند و لشكرگاه و بار و بنه خراسانيها كه بجا مانده بود بغنيمت بردند . ابو الفضل بن عميد گويد : در آخر شب ركن الدوله مرا احضار كرد و گفت : من الان در عالم خواب و رؤيا ديدم كه سوار اسب خود فيروز شده و دشمن منهزم گرديده تو هم در جنب من بودى اكنون فرج بر خلافت انتظار رسيده و دشمن گريخته من در عالم خواب چشم خود را باز نمودم و يك خاتم فيروزه بر زمين ديدم آن را بر - داشتم و به انگشت خود قرار دادم و به آن انگشترى تبرك و تفأل كردم و چون بيدار شدم يقين كردم كه ما فيروز خواهيم شد . زيرا معنى فيروز ( در عربى ) ظفر است بدين سبب لقب اسب خود را هم فيروز نهادم . ابن عميد گويد مژده فيروزى و خبر ظفر به او رسيد كه دشمن رفته و ما باور نكرديم تا آنكه خبر تواتر يافت آنگاه تصديق كرديم ولى علت فرار آنها را نمى - دانستيم . با حذر از كمين و احتياط بلشكرگاه آنها رفتيم من هم در جنب ركن الدوله مىرفتم او هم سوار اسب فيروز بود .