تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
و مونس چون تنها بماند تن بگريز دهد . مقتدر گفت : من و مادرم هيچ نداريم . مقتدر تصميم گرفت كه بواسط برود و از همانجا با سپاهيان متفرقه مكاتبه و آنها را گرد خود جمع كند كه از بصره و اهواز و فارس و كرمان و بلاد ديگر سپاهى گرد آورد و بغداد را بمونس واگذار كند و ديگر بار با تجمع لشكرها بر سر او بتازد ولى ابن ياقوت او را از آن تصميم منصرف كرد . او را تشجيع و تقويت و تشويق كرد و گفت اگر تو در ميدان نبرد حاضر شوى و سپاهيان ترا مشاهده كنند همه سوى تو باز مىگردند . مقتدر با اكراه عقيده او را پذيرفت آنگاه علماء و فقهاء و درباريان و قارئين قرآن را همراه خود برد كه قرآن‌ها را در دست گرفته بودند و خود برد ( پوشاك پيغمبر ) را پوشيد مردم را گرد خود جمع نمود و بر يك تل بلند قرار گرفت ولى سالاران او به او پيغام دادند كه نزد آنها پيش برود و قدم بقدم با آنها همراهى كند . چون بر او اصرار كردند كه پيش برود ناچار چند گامى برداشت كه تمام ياران او گريختند و او را تنها گذاشتند و از همه بدتر سپاهى كه پايدارى كرده منتظر قدوم او بود چون او را نزديك ديد جا تهى كرد و پراكنده شد . او دستور داده بود كه هر كه يك سر بريده از دشمن بيارد پنج دينار جايزه بگيرد و هر كه اسير بيارد ده دينار جايزه دريافت خواهد كرد . چون اتباع او منهزم شدند على بن يليق كه از ياران مونس بود به او رسيدند پياده شد و زمين را بوسيد و به او گفت : كجا مىروى ؟ خداوند لعنت كند كسانى را كه ترا بحضور در ميدان نبرد وادار مىكردند . او خواست برگردد ناگاه گروهى از مغربيان و بربريان به او احاطه كردند على او را بدان حال گذاشت و بازگشت . آن گروه از هر طرف با او احاطه كردند و شمشيرها را به روى او كشيدند . فرياد زد واى بر شما من خليفه شما هستم . آنها گفتند اى مرد پست ما ترا شناختيم و دانستيم تو خليفه ابليس هستى . تو كسى هستى كه براى سر مقتول پنج دينار و براى اسير ده دينار جائزه معين كرده بودى . ( كه كشته و اسير از آنها و اتباع مونس باشند ) ناگاه يكى از آنها بر كتف او شمشير زد او بر زمين افتاد ديگران هم سرش را بريدند گفته شد على بن يليق بقتل او اشاره كرده بود . مقتدر فربه و