قيام دعوت كرد و آنها اجابت نمودند و با او قيام كردند . صعلوك آنها را قصد كرد و در محلى بنام « نوروز » مقابله رخ داد كه آن محل مسافت يك روز راه از چالوس و در ساحل دريا واقع شده است . جنگ كردند و اتباع صعلوك منهزم شدند و چهار هزار مرد از آنها كشته شد . سايرين را هم اطروش محاصره كرد و به آنها امان داد كه خانواده و اموالشان مصون باشد و آنها رستند و او بآمل رفت . حسن بن قاسم داعى علوى كه با جناغ اطروش بود به او پيوست و بچالوس رسيد و مردم آن شهر را ( كه امان گرفته بودند ) قتل عام كرد زيرا او به آنها امان نداده بود ( اطروش امان داده بود ) .
اطروش بر طبرستان غلبه يافت و صعلوك به شهر « رى » پناه برد و آن در سنه سيصد و يك بود و از رى ببغداد رفت .
ديلميان كه از سفيد رود تا آمل سكنى داشتند بواسطهء او اسلام آوردند و شدند . ( مذهب اطروش ) زيدى و خود ( اطروش ) اديب و شاعر و دانشمند و ظريف و امام شيعه و علامه و در فقه و دين عالم و نادره گو بود حكايت از او كنند كه : عبد اللّه بن مبارك را والى گرگان كرده او متهم به عمل قبيح « ابنه » بود روزى حسن در يك كار او را عاجز و درمانده ديد سخت سرزنش كرد . او گفت : اى امير من بمردان قوى چابك نيازمندم كه مرا يارى كنند . حسن گفت : من شنيده بودم ( يعنى فلان ) .
سبب اينكه او اطروش ( كر ) شده بود اين است كه در جنگ محمد بن زيد ( كه همراه او بود ) ضربت شمشير بسرش رسيده بود و گوش او كر شد .
حسن فرزندانى بنام حسن ( مثنى مانند حسن بن حسن ) و ابو القاسم و حسين داشت . روزى بفرزندش حسن گفت : اى پسر من در اينجا غراء ( چسب ) هست كه كاغذ را با آن بچسبانيم ؟ او گفت : در اينجا ( . . . . ) با خاء هست ( مقصود شىء پليد مدفوع انسان است ) او از اين بىادبى او سخت دلتنگ شد و به او اعتنا نكرد و حكومت نداد ولى ابو القاسم و حسين را امارت داد . حسن بر آن رويه اعتراض ميكرد و ميگفت من از آنها اشرف و اولى هستم زيرا مادرم حسينى و مادر آن دو برادر كنيز است .
حسن نيز دانشمند و شاعر بود . او با ابن معتز ( عباسى و خليفه يك روزه و شاعر مشهور )
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 135
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٥