سنه دويست و شصت و هشت
بيان حوادث صاحب الزنج
در محرم سال جارى يكى از سالاران آن پليد جعفر بن ابراهيم معروف بسجان ( در طبرى سجان بمعنى زندان بان آمده ) كه مورد اعتماد و وثوق آن پليد بود تسليم شد و موفق به او خلعت داد و صاحب الزنج مرعوب شد . موفق دستور داد او را در يك زورق سوار كنند و از ناحيه كاخ آن پليد عبور دهند . او سوار شد و بياران خود كه نزد آن پليد بودند خطاب كرد و گفت : شما گرچه فريب اين پليد را خوردهايد من بر دروغ و شعبده بازى و فسق و فجور و تبه كارى او آگاهم . در آن روز بسيارى از مردم امان خواستند و گروهى از سالاران پناه بردند و موفق به آنها خلعت و انعام داد و نيكى كرد و باز مردم گروه گروه امان خواستند و تسليم شدند .
پس از آن موفق از جنگ دست كشيد تا سپاهيان استراحت كنند و آن استراحت تا ماه ربيع الاخر كشيد و در نيمه ربيع الاخر موفق شهر آن پليد را قصد كرد . سالاران و فرماندهان را هر يكى با عده خود در جهات مختلفه شهر گماشت و با هر گروهى يك عده تيشه دار فرستاد كه ديوار شهر را ويران و رخنه و راه ايجاد كنند . به همه هم تأكيد كرد كه اگر ديوار را ويران كنند داخل شهر نشوند . كمانداران و تير اندازان را فرمان داد كه مدافعين شهر را هدف كنند تا كلنگ داران كار خود را انجام دهند و كسى نتواند به آنها آزار برسانند . سپاهيان از هر جهت سوى شهر پيش رفتند و به ديوار رسيدند و چندين رخنه و شكاف در چندين جا وارد كردند . اتباع موفق از تمام آن رخنهها داخل شهر شدند . اتباع آن پليد هم شروع بجنگ و دفاع كردند ولى در قبال سپاهيان تاب نياورده تن بفرار دادند . سپاهيان موفق هم آنها را دنبال كردند و در راههاى مختلف شهر پيش رفتند و اين بار بيشتر از سابق نفوذ يافتند و آتش زدند و اسير گرفتند . زنگيان برگشتند و حمله كردند و چند كمين از كمينگاه